فرار
آخ دل من ، کاش نبودی . کاش نبودی تا ندانی . تا من هم ندانم . تا داغ نزنم بر رویت ... آخ کاش نبودم تا نباشی. کاش هیچ قصه ای برایت نمی خواندم تا نخوانی مرا
هه ...!
1- این روزها کتاب « مونالیزای منتشر / شاهرخ گیوا » را می خوانم . هنوز تمامش نکرده ام اما فوق العاده زیباست. مدتها بود که رمان ایرانی خوبی نخوانده بودم !
2- خواندم MR Green پیشتاز TIME شده ... هنوز دو هفته مانده
3- « نون نوشتن / محمود دولت آبادی » دستهایم را می لرزاند
4- « ظهیرالدوله » در بهار عروس زیبایی می شود ...
کورسو
آدمها
به نظرم بازم باید سکوت می کردم . بعضی وقتا فکر می کنم تبعیدگاه جای مناسبیه برای زندگی کردن . زیادی حرف زدم و گفتم ...
توی این دنیای مجازی گاه و بیگاه به وبلاگ هایی رسیدم که از عشق حرف می زدن و من باورش نکردم . مثل وقتایی که من از تنهایی و سکوت گفتم . چه اصراریه که آدما همدیگه رو بفهمن ؟ هیچی!
تو دنیای حقیقی آدمای زیادی دیدم که دلشون لباس دونی و پستی پوشیده بود . آدمایی رو دیدم که می گفتن دلبسته اند . آدمایی می گفتن وظیفه ... دلسوزی ... احساس خوب بودن !
آدمی بود که از پشت عینکش ترسناک و ترسناکتر می شد . آدمی بود که قلمش آدم رو از دنیا دور و دورتر می کرد . آدمی بود که با لبخندش آدم رو شرمنده می کرد و آدمی که با لبخندش آدم رو به اوج می برد .
انگار هر روز توی سفر بودم . توی نگاه آدما ... توی مردمکهای مختلف زل زدم .
توی کتابهام هم آدم بود . آدمهایی که فکرشون هم نوشته می شد ، دیگه مردمک نداشتن ! فکر داشتن ... فکر نگاه کردن ... نگاه کردن به زنها . اینجا بود که خیلی از مردمک های حقیقی ، واقعی می شد !
توی خواب هم آدما بودن . آدمایی که دائماً کودکی را از من می گرفتن. کودکی که زار زد . لبخند زد . فرار کرد . دفن شد . کودکی که مرد و بازگردانده شد.
2012
می گویم : « سر درد » و می گوید : « حرفی بزن که تازگی داشته باشد ! »
به قول هدایت : « این به من آرامش می دهد . » این پایانی که ثانیه به ثانیه به جهان نزدیک می شود . مردمان حریصانه دستانشان را به حصار خانه هایشان زنجیر کرده اند و من به آسودگی می خوابم . آری ، این به من آرامش می دهد .
آرامشی همانند روزی که صف های مدرسه و سخنرانی های صبحگاهی پایان یافت .
آرامشی همانند روزی که دیگر لزومی نداشت به اجبار نقاش شوم !
آرامشی همانند روزی که تمام سردردها رهایم کنند ! آخ ، این به من آرامش می دهد .
تنها تکه ای مرا به این دنیا وصل می کند ... امیدی می گوید تو ابتدای این نابودی ایستاده ای ، آدمک !
قدرت
هه ...!
مباد که زندگی کنی !
بهار درد و آرزو
تمام روزهای سال 88 ، از زنده بودنم تعجب می کردم . از اینکه می دیدم چه میشه و انسانیت چطور نابود میشه.
حالا نزدیک عیده . نزدیک سالگرد ملی شدن نفت ! نزدیک به پنجشنبه آخر سال و بهشت زهرا ....
حالا مستطیل های زیادی هستن که باید براشون گل پرپر کرد .مستطیل هایی که پاهای من توان نزدیک شدن بهشون رو نداره . امسال پای سفره های هفت سین ، عکس های زیادی چیده میشه .
نمی دونم میشه این عید رو به کسی تبریک گفت ؟! میشه گفت : دیگه آرزویی وجود نداره ؟
فردای من
دیروز سر جلسه امتحان ارشد نشسته بودم و داشتم فکر می کردم این همه آدم چی می خوان ؟ یه عده معلم که برای زیاد شدن حقوقشون اومدن و یه عده برای فرار از بیکاری ...
فکر کردم با چه امیدی رفتیم و کنکور کارشناسی دادیم و وقتی رتبه هامون اومد چشمامون چقدر برق می زد ! حالا وقتی می ری می شینی سر جلسه کنکور ارشد می فهمی انگار هیچی توی این 4 سال یاد نگرفتی و برداشتت از بیت حافظ و سعدی و سنایی و عطار و نظامی و ... اصلاً اون چیزی نیست که طراح سؤال می خواد . واقعاً عمر آدم چه ارزشی داره که اینطوری بشینی و فقط چند تا نظر رو حفظ کنی و خودت به هیچی فکر نکنی؟ اینجاست که می رسی به هیچی !
می بینی این دنیا پر از لیسانس ها و دکتراهای بدون مدرکه و تو دلت رو به یه کاغذ خوش کردی که 4 سال واقعاً براش خون دل خوردی . بهت گفتن دانشجو ولی حق فکر کردن و انتخاب هیچی رو نداشتی ! حتی حق نداشتی انتخاب کنی می خوای راکت تنیس دستت باشه یا مهرۀ شطرنج ! حق نداشتی یه ترم رو با 18 واحد بگذرونی ، حق نداشتی استادت رو انتخاب کنی و خلاف نظرش حرفی بزنی ...
ما که فضیلتی کسب نکردیم اما به قول شاعر :
جانم بسوخت آخر در کسب این فضایل


