تبليغاتX
بهار درد

فرار

می دانی پاهایم را با دست نگه می دارم مبادا آنها هم رهایم کنند...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:43 | شنبه سیزدهم شهریور 1389 •

دنیایی که با مشتی قربانی طی می کنم . می دانی من دیگر فرصت حرف زدن به کسی نمی دهم که چشمانش را ببندد و ناسزا بگوید . می دانی عبور حتی اگر کاغذی هم باشد ، حتی اگر مردن در یاد باشد ، حتی اگر سکوت باشد به آرامی پیش می رود . می دانی ای دل ، من با هیچ مایی قصه نخواهم خواند . دنیایم را هدیه هیچ نگاهی نمی کنم . می دانی دل من ! دیروز نبود اما سال پیش بود که شعله های آتش تمام آن خاطره ی همیشه سبز را سوزاند . تو بودی که اندیشیدم و خندیدم بر آن دنیای بیهوده . بر عمری که گذراندم . آخ ای دل من ، تنها تو خوب می دانی که چقدر از این هستی بیزارم ... تنها تو می دانی که تمام عمر چه اشتباهی کردم ... تنها تو می دانی که دیگر بازگشتی برای آمدن به این لبخند وجود ندارد .

آخ دل من ، کاش نبودی . کاش نبودی تا ندانی . تا من هم ندانم . تا داغ نزنم بر رویت ... آخ کاش نبودم تا نباشی. کاش هیچ قصه ای برایت نمی خواندم تا نخوانی مرا


!! نوشته شده توسط آدم برفی | 20:13 | پنجشنبه سوم تیر 1389 •

خیام تقویم رو نوشت و تا آخر عمرش از گذران عمر حرف زد .


!! نوشته شده توسط آدم برفی | 20:38 | چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 •

هه ...!

سراسر شهر سرشار از قربانی ست : آنها که نمی دانند و آنها که در جستجوی دانستنند ...


1- این روزها کتاب « مونالیزای منتشر / شاهرخ گیوا » را می خوانم . هنوز تمامش نکرده ام اما فوق العاده زیباست. مدتها بود که رمان ایرانی خوبی نخوانده بودم !

2- خواندم MR Green  پیشتاز TIME شده ... هنوز دو هفته مانده

3- « نون نوشتن / محمود دولت آبادی » دستهایم را می لرزاند

4- « ظهیرالدوله » در بهار عروس زیبایی می شود ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 11:41 | شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 •

کورسو

کسی از تنهایی نمی میره ولی توی تنهایی می میره ...



!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:46 | دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 •

آدمها

می دونم که دیگه به هیچ میزی چنگ نمی زنم . گاه گداری تعجب می کنم که این همه رو زندگی کردم .

به نظرم بازم باید سکوت می کردم . بعضی وقتا فکر می کنم تبعیدگاه جای مناسبیه برای زندگی کردن . زیادی حرف زدم و گفتم ...

توی این دنیای مجازی گاه و بیگاه به وبلاگ هایی رسیدم که از عشق حرف می زدن و من باورش نکردم . مثل وقتایی که من از تنهایی و سکوت گفتم . چه اصراریه که آدما همدیگه رو بفهمن ؟ هیچی!

تو دنیای حقیقی آدمای زیادی دیدم که دلشون لباس دونی و پستی پوشیده بود . آدمایی رو دیدم که می گفتن دلبسته اند . آدمایی می گفتن وظیفه ... دلسوزی ... احساس خوب بودن !

آدمی بود که از پشت عینکش ترسناک و ترسناکتر می شد . آدمی بود که قلمش آدم رو از دنیا دور و دورتر می کرد . آدمی بود که با لبخندش آدم رو شرمنده می کرد و آدمی که با لبخندش آدم رو به اوج می برد .

انگار هر روز توی سفر بودم . توی نگاه آدما ... توی مردمکهای مختلف زل زدم .

توی کتابهام هم آدم بود . آدمهایی که فکرشون هم نوشته می شد ، دیگه مردمک نداشتن ! فکر داشتن ... فکر نگاه کردن ... نگاه کردن به زنها . اینجا بود که خیلی از مردمک های حقیقی ، واقعی می شد !

توی خواب هم آدما بودن . آدمایی که دائماً کودکی را از من می گرفتن. کودکی که زار زد . لبخند زد . فرار کرد . دفن شد . کودکی که مرد و بازگردانده شد.

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:18 | پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389

2012

برای فردایی که وجود ندارد می نویسم . برای دردی که رهایم نمی کند .

می گویم : « سر درد » و می گوید : « حرفی بزن که تازگی داشته باشد ! »

به قول هدایت : « این به من آرامش می دهد . » این پایانی که ثانیه به ثانیه به جهان نزدیک می شود . مردمان حریصانه دستانشان را به حصار خانه هایشان زنجیر کرده اند و من به آسودگی می خوابم . آری ، این به من آرامش می دهد .

آرامشی همانند روزی که صف های مدرسه و سخنرانی های صبحگاهی پایان یافت .

آرامشی همانند روزی که دیگر لزومی نداشت به اجبار نقاش شوم !

آرامشی همانند روزی که تمام سردردها رهایم کنند ! آخ ، این به من آرامش می دهد .

تنها تکه ای مرا به این دنیا وصل می کند ... امیدی می گوید تو ابتدای این نابودی ایستاده ای ، آدمک !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:51 | جمعه ششم فروردین 1389 •

قدرت

داد زد که مبادا سکوت کنی ! مبادا گریه کنی ! مبادا ...........

هه ...!

مباد که زندگی کنی !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:56 | پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 •

بهار درد و آرزو

پارسال پای سفره هفت سین و سر سال تحویل توی دلم هیچ آرزویی نبود . به نظرم یک زمان رو بیهوده مهمش کرده بودیم .

تمام روزهای سال 88 ، از زنده بودنم تعجب می کردم . از اینکه می دیدم چه میشه و انسانیت چطور نابود میشه.

حالا نزدیک عیده . نزدیک سالگرد ملی شدن نفت ! نزدیک به پنجشنبه آخر سال و بهشت زهرا ....

حالا مستطیل های زیادی هستن که باید براشون گل پرپر کرد .مستطیل هایی که پاهای من توان نزدیک شدن بهشون رو نداره . امسال پای سفره های هفت سین ، عکس های زیادی چیده میشه .

نمی دونم میشه این عید رو به کسی تبریک گفت ؟! میشه گفت : دیگه آرزویی وجود نداره ؟

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 17:46 | شنبه بیست و دوم اسفند 1388 •

فردای من

وقتی برمی گردی و پشت سرت رو نگاه می کنی واقعاً می بینی تازه رسیدی به هیچی . نه ، هیچی ! به جایی که وقتی می خوای ببینی چی کار میشه کرد اونوقت می فهمی که هیچی نیست !

دیروز سر جلسه امتحان ارشد نشسته بودم و داشتم فکر می کردم این همه آدم چی می خوان ؟ یه عده معلم که برای زیاد شدن حقوقشون اومدن و یه عده برای فرار از بیکاری ...

فکر کردم با چه امیدی رفتیم و کنکور کارشناسی دادیم و وقتی رتبه هامون اومد چشمامون چقدر برق می زد ! حالا وقتی می ری می شینی سر جلسه کنکور ارشد می فهمی انگار هیچی توی این 4 سال یاد نگرفتی و برداشتت از بیت حافظ و سعدی و سنایی و عطار و نظامی و ... اصلاً اون چیزی نیست که طراح سؤال می خواد . واقعاً عمر آدم چه ارزشی داره که اینطوری بشینی و فقط چند تا نظر رو حفظ کنی و خودت به هیچی فکر نکنی؟ اینجاست که می رسی به هیچی !

می بینی این دنیا پر از لیسانس ها و دکتراهای بدون مدرکه و تو دلت رو به یه کاغذ خوش کردی که 4 سال واقعاً براش خون دل خوردی . بهت گفتن دانشجو ولی حق فکر کردن و انتخاب هیچی رو نداشتی ! حتی حق نداشتی انتخاب کنی می خوای راکت تنیس دستت باشه یا مهرۀ شطرنج ! حق نداشتی یه ترم رو با 18 واحد بگذرونی ، حق نداشتی استادت رو انتخاب کنی و خلاف نظرش حرفی بزنی ...

ما که فضیلتی کسب نکردیم اما به قول شاعر :

جانم بسوخت آخر در کسب این فضایل

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 11:59 | پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 •