هم قصه ی من!
صدا در گلوی من مرده.... در انتهای صدها بغض فرو خورده!
کاش تو فریاد کنی که بی دادی بیداد مرا اسیر کرده !
* * *
بارها از خدا خوستم کسی حسرت این خنده دروغین رو نخوره.... اما نشد!
آدمک ۲۳ /۱ / ۸۶
هم قصه ی من!
اشتباه نکن! این حس بی تجربه بدست نیامده!
چند قدم تا خوشبختی، تا آرامش ، تا بودن واقعی راه بود؟!
چرا نذاشتن به آفتاب واقعی برسم؟!
برای مردن ، بریدن نفس لازم نیست! نفس نفس زدن، هق هق کردن، غم خوردن، خود ۱۰۰۰ بار مرگ است. برای مردن یک نگاه ترحم آمیز هم کافی ست. اما حیف... حیف که باورها از واقعیت دور است.
راستی توی این شهر سیاه چند تا قربانی مثل من وجود داره ؟فکر نمی کنم خیلی تنها باشم، اما....چرا وجودم ، دردم ، باورم فرسنگها دور از تصورات است؟
* * *
لطفا فقط اگه می خونین نظر بدین! نظرهای خصوصی رو هم ایمیل کنین!
آدمک
سر بر شانه ی که بگریم بیگانگی غمین خویش را؟!
چه فرقی می کنه که حرف بزنی و هیچ کس نباشه که باور کنه...باورهای سیاه و مسخره ی همه! کوته فکری!
حتی اونایی که میان و کوته فکرانه در مورد این نوشته ها نظر میدن، چه فرقی می کنه که من حرف بزنم یا نه؟ چرا همیشه یاد گرفتین توی هر نوشته ای (تو ) رو یه عشق خیابونی تعبیر کنین؟
حوصله ی این حرفا رو ندارم! از تموم راهرو ها بدم میاد ! راهرو هایی که انتهاش یه اتاق دربسته ست و من هربار باید قصه ای تکراری را تعریف کنم و آنها نظر تکراری شان را تفهیم کنن!
ـ مگه میشه؟....قیافه ش؟ چیزی نیست که بخوای پنهان کنی؟ (همه ی اینا در حالیکه ابروهاشنو رفته بالا.)
و در نهایت : کاری نمیشه کرد! و من می مانم و باران سیاه تهمت ! تهمت! تهمت!
با این واژه خیلی آشنام حتی خیلی پیشتر از این!
من باختم..... کاش همه چیز تموم می شد! دیگه تحمل دیدن این همه خرد شدن اطراف رو ندارم! از اینکه ابلهانه تر لبخند بزنم و هق هق مو نگه دارم برای سیاهی شب!
از همه ی آدما بدم میاد! از تموم این شهر سیاه که برای زنده موندن توش باید دروغ بگی! که برای ناامنی ش باید خوار بشی! کاش همه ی این شهر و آدماش می سوختن و از بین می رفتن!
- برو خدا رو شکر کن!
از همه ی این حرفا بیزارم ! گاهی به همه شون شک می کنم ! همیشه همه چیز به سپاس گذشت و این عاقبت منه....
- برات نذر کردم... حتما پیدا میشه!
هیچ کدومشون تا حالا به حاجت هاشونم نرسیدن ولی بازم وایسادن! یه موقع هایی فکر می کنم این خدا عجب صبری داره!
امروز تمام بسته های کادو و شیرینی رو می ریزم دور! چه ابلهانه بود تک تک تصورات! این روزا همه ی نگاها نقش ترحم به خودش گرفته!
کاش فقط یکی بود که باور می کرد !!!!
روزگاری گذشت از روزی که ندانستم باید آخرین نور را ستایش کنم.... عبور کردم و رسیدم به حسرت آفتاب!
درست در روزهایی که آفتاب قصد آشتی داشت با نگاهی که عادت به سرما کرده بود.... عادت به یخ زدگی ، چیزی شبیه به مرگ همه چیز را لرزاند ....
* * *
می دونم تو این بازی شطرنج شدی بازیگر اسب سفید !ولی بدون که من فقط یه سرباز سیاه فدایی ام!
بالاخره یه نفر هم پیدا شد که تو این بازی منو مات کنه!
خدایا کمکم کن این درد تبدیل به کینه نشه....


