تمام!
وقتی همه از صبوری می گن تو رویای غلیظی فرو می رم.خیلی دلم می خواست منم یکی از اون آدمای صبور بودم. محکم بود! نمی شکستم! ظاهر رو میشه درست کرد با چند تا خنده ی تصنعی...ولی روح چی میشه؟ باور کجا می ره؟
وقتی به همه ی سکوتت فکر می کنم ، وجودت رو ستایش می کنم! مطمئنم هیچکس به اندازه ی من نمی تونه بفهمه چی کشیدی! ما هر دو زاده ی یک تجربه ایم ولی نمی تونیم هیچ وقت از همه ی این تجربه ها بگیم!
همه ی احساسم رو بهت می ریزم تو دو تا کلمه : " سلام، خداحافظ " و جواب تو مثل همیشه پاسخی خسته ست که به زحمت میشه از میون لبهات شنید.
هنوز نمی دونم : " تونستی صبور باشی؟ یا تو هم شکستی ؟ " خستگی تو چهره- ات پیداس، من چی ؟ کاش اینطور نباشه. اشتباه نکن ! من از جسم نگران نیستم! هر روز طوری زندگی می کنم که انگار روزه آخره! می ترسم از موندن یه وجدان خراب برای تو ! تقصیر تو نیست ، اگه این بازی یه قربانی می خواد .... من داوطلبشم!!!
* * *
ترجیح می دم ( قصه بیهوده ) و ( بهار درد ) تو برگه های کاغذی خودم بمونه...
تمام!
همدرد من!
بی پلک زدن، انتظار پایانش را ندارم ، آغازش از دستم خارج بود و پایانی هم در کار نیست. اگر هم باشد من توان رسیدن به آن را ندارم!!!
قصه ی بیهوده پایان ندارد! مسدود می شود اما پایان ندارد!
مژده


