تبليغاتX
بهار درد

حالا اومدم....زمانی که دیگه می دونم ذهن ها ترحم رو فراموش کردن!

خاطرات جان دارند...انقدر زیاد که ........اما فقط خاطرات! امروز خاطره ای وجود ندارد

بی فکر می نویسم برای کسی که وجود ندارد....برای هم قصه ای که فراموشم کرد.

- تموم؟

- آره...ولی  تو می تونی؟

( فقط پوزخند)

-قصه ها باید تموم بشن...دیدی! من ثابت کردم!

- از همون اول؟

ـ آره ..همیشه...ترحم ..همین بود...نذار تبدیل بشه به نفرت... وقتی التماس کنی بدتر میشه!

( آدمک مثل یه برنده لبخند می زنه...ولی وجودش خالیه...قلبش ، آروم می زنه...

قصه ی غریبی آدمک شاید زمانی بود که درکش می کردی اما با فریب... آدمک هم ریاکار شد مثل خودت..سیاه و پرسکوت... بی حرف..آدمک آماده ست: یک ، دو ، سه...

دیدی ؟ تموم شد!)

                                      * * *

هم قصه ! توهین خواب آلوده ام را ببخش...هنوز من همون آدمکم...تنها ...یه آدمک که هنوز داره خودشو گول می زنه که میشه عاشق تنهایی موند....

هم قصه! بعضی وقتا کابوس هم میشه یه خاطره.... من دست بر نمی دارم... همچنان ساکت می مونم ، اونقدر که نفهمی چی آدمک روبه درد نشونده

 

هیچ کس آدمک رو نفهمید

 

آدمک  خط خورده!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:3 | دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 •