کودکی بزرگ شده ی ما
همقصه! خیلی درد آوره تنها کسی که آدمک رو می فهمه خودش ترک خورده باشه
کودکی بزرگ شده ی ما ، هدیه ای درد آورتر از بغض بزرگمان نداشت
و تو هیچ نیستی... جز چهره ای کبود که کودکی بزرگ شده اش را نمی فهمند!
و من هیچ نیستم جز کسی که ابلهانه اشکهایت را پاک کند و بگوید یه روز فردا می رسد ... فردایی که قلب آدمک هم آن را با ناباوری راست می داند
ده سال... سکوت من ... سکوت تو....
یادته با رپوشهای سرمه ای ... تو مداد رنگی هات رو جا گذاشته بودی و منی که هیچ از نقاشی نمی دانستم ...ابلهانه هردو مون یه خونه کشیدیم با دودکش!
چرا دنیا ،کودکی بزرگ شده ی ما رو پس زد ؟؟؟؟؟؟
....
شبی تیره که خود ماه را در تیرگی اش زندانی کرده بود!
یه خاطره ی گنگ ! آنقدر گنگ که دیگر در ذهنی زنده نیست ...تنها می ماند چند جمله ای نادیده گرفته شده و البته ....قابل انکار.
قصه غریبی آدمک ، یعنی ساکن ماندن و در خود فرو رفتن ...یعنی شب ماندنی ترین حادثه زندگی است !
یعنی تا ابد گریستن در خود
تا ابد خموش ماندن و برای زیبایی نگاه ها لبخند زدن !
آدمک را من ساکن کردم ... وقتی غرق غربت و بی کسی شدم ،
وقتی سایه های سیاه دروغ و تهمت ُ تمام قلبها را در برگرفت
آدمک رفت و برای خود لانه ساخت
آدمک انتظار می کشد.... انتظار نسیم! تا رها شود با شوق... اما ، چیزی در قلبش می گوید در حسرت خواهد ماند....
* * *
دلم تنگ شده ... برای روزهایی که حداقل لبخند می زدی...
آدمک


