حرفهای خورده...!
در دنیایی که سیاه چادرها، نقش قداست مرده را بازی می کنند ، انسانیت خاموش می ماند ......
چی شد؟
چقدر از این دنیا بدم میاد... چه حرف مسخره ای! چقدر کلیشه ای! ولی چقدر واقعی!
خسته ام از آدمها ( واقعاْ این نام برازنده ست؟) که عادت کردن فقط هیجان صدات رو بشنون ...هیجان شادی...نه صدایی که از درد می لرزه
خواستم بگم مردونگی کن! اما فکر کردم چه کلمه ی مسخره ایه این مردونگی که منشاءش یه کلمه ی سیاه سه حرفیه.... سه حرف تو خالی و تاریک و پر گناه
چیه بهت برخورد؟ من از تمام چهره های رنگین و روشنفکرانه بیزارم... من! چه کلمه ی زشتی! چه غرور کاذبی
همه عادت کردن از بالا بهت نگاه کنن و تو همیشه ته این عمق سیاه می مونی... همه از بالا نگاه می کنن ( چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟)
دنبال هیچی نیستم...خصوصا امشب که بدون هیچ پیش نویسی دارم فقط تایپ می کنم...اهمیتی داره؟ نه کسی خواننده ی واقعی نیست... اگه بود اهمیتی داشت؟ ( کاش بود!)
خسته ام ..بازم یه کلیشه ی دیگه .. یه کلمه ی تکراری دیگه
نمی خوام کسی دستمو بگیره...نمی خوام کمکم کنه
تو این دنیا که تمام ترازوهای عدالت به سمت بی عدالتی خم میشه ، من هیچ ادعایی ندارم
تو دنیایی که عبادت گرسنه موندن مثل یه حیوونه....و بعد قسم دروغ خوردن ، من منتظر چیزی نیستم! یعنی الان منتظر نیستم
تو این دنیا که شاکی در اخر متهمه ...من هیچ شکایتی ندارم
کاش این کلمه ی سه حرفی مسخره و پوچ هیچ وقت شکل نمی گرفت که مردم دنبال جوانمردی و مردونگی و قول مردونه نباشن
کاش این دنیای لعنتی نبود... بشریت بیماره ! بیمار ! بیمار!
من از همه بیمار تر.. که حس می کنم سرتاسر این سیاهی رو!
(ک)
چه می دانی ، شاید آدمک تحمل خود را بالا برده و دیگر دلیلی نمی بیند برای حبس جسم و روحش!
اما آنچه هنوز مانده این است : هنوز آدمک زنده است با همان ( ک) کوچک که در دیده ها ارزش های آدمی را کوچک کرده ...اما قلبی دارد که برای بشریت ـ بدون هیچ حرص و هوسی ـ می تپد.
* * *
همقصه ی من ، همه ی ناراحتی مو داد زدم و تو .... باور کن هیچی نبود...خشم هم نبود.... فقط یه غصه بود که... تموم شد !
* * *
۱- یه دوست بی نام چند رقم برای من گذاشته بود...متوجه نشدم...
۲- آدمک اسیر چهره ای رنگین نیست، اشتباه نکنید!


