تبليغاتX
بهار درد

گرداب نادانسته ی جهل

نمی دانم چرا قلمم مرده ...حرف برای خودم هم تکراری است.

نمی دانم چرا منطق بر همه چیز سایه انداخته.... نمی دانم چرا در حصاری محدود گیر مانده ام و نمی دانم چرا .... حس نمی کنم همه چیز می گذرد...

می گویند : آخرین روزها را نگاه کن .. آخرین جنبش را ببین   و صدای فریاد میوه فروش را بشنو ...

که دیگر تنها صدای گریه را خواهی شنفت .... نمی دانم چرا باورم سرخ نیست !

نمی دانم چرا با اشتیاق نگاه می کنم و صدای میوه فروش را می شنوم و بوی ذرت را می بلعم !

نمی دانم چرا حریص شده ام و می ترسم تمام شود...

دلم برای حرفهایم تنگ است ... نمی دانم چرا ـ آرام می گویم تا کاینات نشنود ـ  دلم برای دردم تنگ است ... نمی دانم چرا غربت برایم عادت شده !

ببین اینها هیچ کدام به جهل انداختن نیست ! ادعای جهل نیست !

من نمی دانم چرا....

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:24 | چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 •

قاف عشق

کودکی را بی درک قطره و دریا و راز زندگی سر کردیم و بی هیچ تاملی و به اشاره معلم ، خط ها را یک به یک از بر کردیم و  هیچ در حس معنا نبودیم

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:14 | سه شنبه هشتم آبان 1386 •