بهار درد
درد را از هر طرف که بخوانی درد است، بیهوده دنبال میانبر نباش!
گرداب نادانسته ی جهل
نمی دانم چرا قلمم مرده ...حرف برای خودم هم تکراری است.
نمی دانم چرا منطق بر همه چیز سایه انداخته.... نمی دانم چرا در حصاری محدود گیر مانده ام و نمی دانم چرا .... حس نمی کنم همه چیز می گذرد...
می گویند : آخرین روزها را نگاه کن .. آخرین جنبش را ببین و صدای فریاد میوه فروش را بشنو ...
که دیگر تنها صدای گریه را خواهی شنفت .... نمی دانم چرا باورم سرخ نیست !
نمی دانم چرا با اشتیاق نگاه می کنم و صدای میوه فروش را می شنوم و بوی ذرت را می بلعم !
نمی دانم چرا حریص شده ام و می ترسم تمام شود...
دلم برای حرفهایم تنگ است ... نمی دانم چرا ـ آرام می گویم تا کاینات نشنود ـ دلم برای دردم تنگ است ... نمی دانم چرا غربت برایم عادت شده !
ببین اینها هیچ کدام به جهل انداختن نیست ! ادعای جهل نیست !
من نمی دانم چرا....
!! نوشته شده توسط آدم برفی
| 19:24 | چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
•


