تبليغاتX
بهار درد

نیست در عالم بهشتی به ز تنهایی مرا!

باز هم بدون پیش نویس.... بازهم فرار از خانه ای که انزوایش هیچ کس را آگاه نکرد ....

بهار درد با انزوای قصه ای بیهوده آغاز شد و بعد به درد نشست ... بی آنکه کسی صدایش را بشنود و ناله هایش را درک کند...

با آنکه عاشق این انزوا بودم و دور از تمام هیاهو ها و تشویق های بیهوده ....اما این بار هم باید بروم همچون یهودی سرگردانی که جای در هیچ نقطه ای از این سراسر مجاز ندارد ...حال آنکه خود دروغ است !

باید بروم تا این وجدان آلوده به گناه را در خود بسوزانم و شاید در ازای آن به انزوایی عظیم تر دست یابم .... اگر خانه ای یافتم که احتمالاْ با این اعتیاد شدید به نوشتن ُ، خواهم یافت ... خبرتان می کنم !

اگرچه می دانم این صفحات ، دروغی بزرگ اما نه به سیاهی گناه من است ...اما دوستشان دارم...

این روزها از زور گناه ، تنها نگاهی خیس دارم و نقابی که در هر صورتی جلوه ای خاص دارد ....

نمی دانم...

کسی دانست چه گفتم؟!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:48 | یکشنبه یازدهم آذر 1386

عذاب وجدان

میان حقیقت و رویا شناورم... اندیشناک از حقیقی بودن و اندیشناک تر از رویایی گشتن !

حرفهایی که هیچ روشن نیست .... گاه حقیق و گاه رویایی !

این است تضاد فکری که تنها می هراسد.... قلبش گاه انگیزه ای برای تپیدن ندارد و گاه می خواهد قفسه ی سینه را در هم شکند....

من آدمکم .... در دنیایی که گاه بی تعلقم و گاه سراسر برای بودنی ها دلم می گیرد ... برای آنچه هست و کاش نمی بود ....

من آدمکم و زندگی ام گاه قله ایست سراسر افتخار و گاه چون چاله ایست که هر لحظه عمیق تر می شود... و آدمک هیچ گاه به پاکی یوسف درون چاه نیست ....

از حسادت به اینجا نرسیده....

سراسر از نفرین است و قلبش ، ذهنش در عذابی دائمی دست و پا می زند :

« کاش هیچ وقت وجود نداشتی ! »

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:25 | چهارشنبه هفتم آذر 1386 •