نیست در عالم بهشتی به ز تنهایی مرا!
بهار درد با انزوای قصه ای بیهوده آغاز شد و بعد به درد نشست ... بی آنکه کسی صدایش را بشنود و ناله هایش را درک کند...
با آنکه عاشق این انزوا بودم و دور از تمام هیاهو ها و تشویق های بیهوده ....اما این بار هم باید بروم همچون یهودی سرگردانی که جای در هیچ نقطه ای از این سراسر مجاز ندارد ...حال آنکه خود دروغ است !
باید بروم تا این وجدان آلوده به گناه را در خود بسوزانم و شاید در ازای آن به انزوایی عظیم تر دست یابم .... اگر خانه ای یافتم که احتمالاْ با این اعتیاد شدید به نوشتن ُ، خواهم یافت ... خبرتان می کنم !
اگرچه می دانم این صفحات ، دروغی بزرگ اما نه به سیاهی گناه من است ...اما دوستشان دارم...
این روزها از زور گناه ، تنها نگاهی خیس دارم و نقابی که در هر صورتی جلوه ای خاص دارد ....
نمی دانم...
کسی دانست چه گفتم؟!
عذاب وجدان
حرفهایی که هیچ روشن نیست .... گاه حقیق و گاه رویایی !
این است تضاد فکری که تنها می هراسد.... قلبش گاه انگیزه ای برای تپیدن ندارد و گاه می خواهد قفسه ی سینه را در هم شکند....
من آدمکم .... در دنیایی که گاه بی تعلقم و گاه سراسر برای بودنی ها دلم می گیرد ... برای آنچه هست و کاش نمی بود ....
من آدمکم و زندگی ام گاه قله ایست سراسر افتخار و گاه چون چاله ایست که هر لحظه عمیق تر می شود... و آدمک هیچ گاه به پاکی یوسف درون چاه نیست ....
از حسادت به اینجا نرسیده....
سراسر از نفرین است و قلبش ، ذهنش در عذابی دائمی دست و پا می زند :
« کاش هیچ وقت وجود نداشتی ! »


