تبليغاتX
بهار درد

تنهایی هیچ

من هیچ نیستم جز واژه ای خط خورده در ذهن انسان هایی که زمانهایی دور دوستشان داشتم و امروز زیر خروارها یاد ، خاک می خورم و هیچ نیستم . بودن من نتیجه ی یک هوس طبیعی است ... یک نادرست درست شده !

من واژه ای خط خورده ام و تمام واژگانم بی آنکه خوانده شوند ، در قاب تظاهر می میرند ! و چه دردناک است در میان هستی هیچ شدن ، در عمق آنچه سرشار از معانی است و من لبریز از احساسات سرکوب شده ... لبریز از یک خواب آشفته و رویای زندگی !

دیگر هیچ ذهنی جز برای تحقیر من را به یاد نمی آورد ، من زیر آن خط بزرگ به سختی نفس می کشم .

من درست گفته بودم که در تمام لحظات شاد زندگی مرده ام و به زودی سه نقطه از نامم کم می شود.

من هیچ نیستم چون هیچ کس را ندارم

من نمی دانم در اوج ناپاکی ام یا ...

فقط می خواهم آرام شوم ... آرام ... من دلم یک دل سیر اشک ریختن می خواهد.

چرا هیچ کس نیست تا اندوه صدایم را بشنود ؟

هیچ چقدر تنهاست....

                                                     * * *

گناه من چیز دیگری بود نه آنچه که به خاطرش خانه ام را ترک کرده بودم.

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:52 | یکشنبه سی ام تیر 1387 •