تبليغاتX
بهار درد

کابوس خلقت

من خواب دیدم که بر شانه هایت ضحاک خندید ...تو بر خون سهراب رقصیدی و مارهای شانه ات از خون او نوشیدند و گریستند . تو اما پایکوبی کردی ... مارها تب کردند و اشک ریختند و ریواس روییدن گرفت . مشی بر مشیانه خنجر کشید . هابیل ، قابیل را درید و تمامی زیبارویان را در آغوش کشید . اقلیمیا گوشواره هایش را بر گوش کرد و با دلنگرانی به هابیل چشم دوخت و گفت :« افسانه ی حقیقی شکل گرفت و هابیل پیروز است !»

من خواب دیدم تو هابیل شدی و بعد مشی و مشیانه خشکید . مارها بر شانه هایت گریستند و همچنان خون سهراب را نوشیدند . و تو چقدر مهربان شده بودی و من برای اولین بار دوستت می داشتم ! قلب من هم شیطانی بیش نبود . جامه هایت همه سیاه بود و آن مارهای سیاه ریواس خشکیده را بلعیدند و تو پدر عالم شدی . هابیل را از خود بیرون کشیدی و پیروز مندانه لبخند زدی و من بیشتر دوستت می داشتم ... تا مارهای شانه ات گونه ی راستم را بوسیدند.

 

و در کرانه ی هامون هنوز می شنوی :

-بدی تمام زمین را فراگرفت.

- هزار سال گذشت ،

- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیافتاد.

 

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 14:41 | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 •

گلایه

من هیچ وقت دوستی نداشتم . روزی که توی صفحه ی سفید سررسید نوشتم :« دوستی که به دوستی اش ایمان دارم » از بی کسی روزهای بعد خبر نداشتم ...

روزهایی که توی اون چهاردیواری قفل شده گذروندم ، شبهایی که فقط با هق هق به صبح می رسید...وای بر من ! هیچ کس نفهمید ! نباید هم می فهمید !

آخ ، اگر می دونستی با این آرامش پر از مکرت ، من رو پرت نمی کردی وسط خاطره های بی کسی که تا همین امروز هم ادامه داره

من هیچ وقت دوستی نداشتم . روزهایی که مشت به دیوار کوبیدم ، شبهایی که فقط با مسکن به صبح می رسید و بعد ... ای وای بر من !

بغض پیله می کنه ولی خفه نمی کنه . آخ ! اگر می دونستی چی کشیدم .. وای بر من که حرفام رو فقط شعار دیدی ! تو هم افتادی .. از فکرم افتادی پایین

بیا با هم پایکوبی کنیم و بلند بلند به بی کسی من بخندیم .. تو بخند ، من گریه می کنم. کی گفته من دیوونه دوست کسی باشم ؟!

وای بر من! که زمانی برای تو حرف زدم ، وای برمن که حس کردم هستی !

کجا بودی وقتی از بیچارگی سر به دیوار کوبیدم ؟ زیر بارون اونقدر راه رفتم که حس برام نموند ؟! تو کجا بودی ؟ تموم لحظه ها داشتی با آدمهای رنگارنگ سرت رو گرم می کردی ! وقتی از درد باهات حرف زدم تو چی کار می تونستی انجام بدی جز شونه بالا انداختن... جز بی اهمیت پا گذاشتن روی همه درد من ؟!

وای برمن ! دلم خواست برگردم عقب و دیگه این راه سیاه رو نیام . دلم خواست برای همیشه ، زودتر از همه برم . اونوقت همه ی ذهن ها دوستم داشتن...

کاش چهارتا قدم جلوتر از رنگین بودن و آدمهای رنگین رو می دیدی!

کاش می دونستی با چهار تا حرف من به کجاها که پرت نمی شم...

تمام می شود،

روزی تمام این ذهن زخمی

تمام می شود !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 15:53 | سه شنبه پانزدهم مرداد 1387