کابوس خلقت
من خواب دیدم تو هابیل شدی و بعد مشی و مشیانه خشکید . مارها بر شانه هایت گریستند و همچنان خون سهراب را نوشیدند . و تو چقدر مهربان شده بودی و من برای اولین بار دوستت می داشتم ! قلب من هم شیطانی بیش نبود . جامه هایت همه سیاه بود و آن مارهای سیاه ریواس خشکیده را بلعیدند و تو پدر عالم شدی . هابیل را از خود بیرون کشیدی و پیروز مندانه لبخند زدی و من بیشتر دوستت می داشتم ... تا مارهای شانه ات گونه ی راستم را بوسیدند.
و در کرانه ی هامون هنوز می شنوی :
-بدی تمام زمین را فراگرفت.
- هزار سال گذشت ،
- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیافتاد.
گلایه
روزهایی که توی اون چهاردیواری قفل شده گذروندم ، شبهایی که فقط با هق هق به صبح می رسید...وای بر من ! هیچ کس نفهمید ! نباید هم می فهمید !
آخ ، اگر می دونستی با این آرامش پر از مکرت ، من رو پرت نمی کردی وسط خاطره های بی کسی که تا همین امروز هم ادامه داره
من هیچ وقت دوستی نداشتم . روزهایی که مشت به دیوار کوبیدم ، شبهایی که فقط با مسکن به صبح می رسید و بعد ... ای وای بر من !
بغض پیله می کنه ولی خفه نمی کنه . آخ ! اگر می دونستی چی کشیدم .. وای بر من که حرفام رو فقط شعار دیدی ! تو هم افتادی .. از فکرم افتادی پایین
بیا با هم پایکوبی کنیم و بلند بلند به بی کسی من بخندیم .. تو بخند ، من گریه می کنم. کی گفته من دیوونه دوست کسی باشم ؟!
وای بر من! که زمانی برای تو حرف زدم ، وای برمن که حس کردم هستی !
کجا بودی وقتی از بیچارگی سر به دیوار کوبیدم ؟ زیر بارون اونقدر راه رفتم که حس برام نموند ؟! تو کجا بودی ؟ تموم لحظه ها داشتی با آدمهای رنگارنگ سرت رو گرم می کردی ! وقتی از درد باهات حرف زدم تو چی کار می تونستی انجام بدی جز شونه بالا انداختن... جز بی اهمیت پا گذاشتن روی همه درد من ؟!
وای برمن ! دلم خواست برگردم عقب و دیگه این راه سیاه رو نیام . دلم خواست برای همیشه ، زودتر از همه برم . اونوقت همه ی ذهن ها دوستم داشتن...
کاش چهارتا قدم جلوتر از رنگین بودن و آدمهای رنگین رو می دیدی!
کاش می دونستی با چهار تا حرف من به کجاها که پرت نمی شم...
تمام می شود،
روزی تمام این ذهن زخمی
تمام می شود !


