حرفی بر زبان ها روان است...
رهایی های ذهنم در پراکندگی رها می شود و دیگر صفحه های سیاه بر قلبم نمی نشیند .
ذهن ها مرا غمگین می یابند و اطمینانی می گوید : حرفی بر زبان ها روان است ...
پاکی می لرزد ، هراسانی هجوم می آورد .
حرفی بر زبان ها روان است ...
چه با بی اعتمادی لبریز سادگی بودم !
من آرامم... بدون آرامش... در رکود کامل ... ناامیدی غلیظ...
من آرامم... بدون هیچ هیجانی و بدون هیچ حس متفاوتی از گذشته و متفاوت با دیگران...
انتظاری نیست...
کسی نبود که من ببینمش و بدونم که منتظر من بوده .
من فراموش شدنم رو فراموش کرده بودم .
این بیرون هیچ خبری نیست !
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ ، هیچی نیست ...
(حسین پناهی)
سست
قلبم بی صدا می گوید : « توانستی آرام باش ! » و من با نگاهی دروغین ، با فریادی عظیم می گویم : « آرامم ... »
کس تاب دیدن این همه ویرانی را ندارد ، می دانم ... در این هزار توی تاریک و ویران ، ترس درد کهنی است که تمامی نخواهد داشت .
از من می ترسند ، این بار واژه ها نیستند که سر می خورند ... سکوت محض ... روانی آنچه اشک می نامندش .
من زانوانم را در آغوش می گیرم ... چه کنم ؟! تنهایی به من لبخند می زند و من لبخندش را پاسخ می گویم : « از عشق پر دردت نفس ندارم ...»
و چهره ی شگفت
از آنسوی دریچه به من گفت
حق با کسی ست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من ،
آیا چگونه می شود از من ترسید ؟
(فروغ )
در خونم یاس دوید
و امروز آنقدر ناتوان بودم که نتوانستم بغضی را تا ابد در گلو نگه دارم !
من اینجایم
می گریزم زین دغل کاران دنیا می گریزم
تا نیابندم دگر گم کرده جا پا می گریزم


