تبليغاتX
بهار درد

حرفی بر زبان ها روان است...

باورهای پاک یک قلب بر ذهن من بغضی متین می اندازد .

رهایی های ذهنم در پراکندگی رها می شود و دیگر صفحه های سیاه بر قلبم نمی نشیند .

ذهن ها مرا غمگین می یابند و اطمینانی می گوید : حرفی بر زبان ها روان است ...

پاکی می لرزد ، هراسانی هجوم می آورد .

حرفی بر زبان ها روان است ...

چه با بی اعتمادی لبریز سادگی بودم !

من آرامم... بدون آرامش... در رکود کامل ... ناامیدی غلیظ...

من آرامم... بدون هیچ هیجانی و بدون هیچ حس متفاوتی از گذشته و متفاوت با دیگران...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 0:15 | سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

انتظاری نیست...

یه روز یه دیوار دور خودم کشیدم ... برای فراموش کردن هرچی سیاهی که اون بیرون بود. امروز دیوار رو خراب کردم ... کسی بیرون نبود !

کسی نبود که من ببینمش و بدونم که منتظر من بوده .

من فراموش شدنم رو فراموش کرده بودم .

این بیرون هیچ خبری نیست !

 

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ ، هیچی نیست ...

(حسین پناهی)

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:22 | شنبه بیست و سوم شهریور 1387 •

سست

از من می ترسند و من پنهان می شوم .

قلبم بی صدا می گوید : « توانستی آرام باش ! » و من با نگاهی دروغین ، با فریادی عظیم می گویم : « آرامم ... »

کس تاب دیدن این همه ویرانی را ندارد ، می دانم ... در این هزار توی تاریک و ویران  ، ترس درد کهنی است که تمامی نخواهد داشت .

از من می ترسند ، این بار واژه ها نیستند که سر می خورند ... سکوت محض ... روانی آنچه اشک می نامندش .

من زانوانم را در آغوش می گیرم ... چه کنم ؟! تنهایی به من لبخند می زند و من لبخندش را پاسخ می گویم : « از عشق پر دردت نفس ندارم ...»

 

و چهره ی شگفت

از آنسوی دریچه  به من گفت

حق با کسی ست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم

اما خدای من ،

آیا چگونه می شود از من ترسید ؟

(فروغ )

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:51 | جمعه پانزدهم شهریور 1387 •

در خونم یاس دوید

آنقدر قدرت داشتم که می توانستم سالها گریه کنم اما گریه نکردم ...

و امروز آنقدر ناتوان بودم که نتوانستم بغضی را تا ابد در گلو نگه دارم !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:4 | یکشنبه دهم شهریور 1387

من اینجایم

خداوندا ، این بندگان کدام ندای تو را منادی می کنند که بی هیچ نشانی دوزخ را نشان می دهند و انسانیت را در آن می سوزانند ؟!

 

می گریزم زین دغل کاران دنیا می گریزم

تا نیابندم دگر گم کرده جا پا می گریزم

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:57 | سه شنبه پنجم شهریور 1387 •