تبليغاتX
بهار درد

امید

شکست زیاد هم سخت نیست ... می توان در انتهایش ایستاد و لبخند زد و به دروغ گفت : « هیچ نیست ! هیچ !»

من بازنده ام . از همان روزی که لبخندهایم به مکر تعبیر شد .... از همان روزی که در انتهای تمام راهروها دروغگو شناخته شدم ...

من بازنده ی دنیایی ام که در آن « کلیله » از غمِ « دمنه » می میرد و « دمنه » دست برادری به سوی دیگری دراز می کند و در دل بلند بلند می خندد ...

از جهانی می گویم که پیشانی کوههایش از برخورد سنگها می خندد ... « یک روز ، کوه می شکند . خواهی دید. »

می دانم ! می دانم ! چاره ای نیست ! باید ، باید ، باید ، نفس کشید و گفت : « امیدوارم ... »

                                                           * * *

« به روزهای اندوه باری بیاندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد .

و به روزهایی که هزار نفرین ، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.

تو امروز برفرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی . »  ( نادر ابراهیمی )

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:53 | پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 •

شاید فردا ...

سنگها زیر گامهایم می خندیدند . خرد نمی شدند و تنها خنده می زدند بر گامهای ضعیفی که توان وزن خود را هم نداشت ...

زن با دندانهای زرد و نگاه مرگ آور و خنده های چندش آورش انار تعارف می کرد و کودک بی تفاوت می خندید !

سکوت بر تکه تکه ی وجودم حکم می راند و در انتها آوازی غلیظ خواند : « نمی توانی ....»

این روزها هم می گذرد شاید زمانی بعد با لبخندی چندش آور و نگاهی مرگ آور ، اناری تعارف کنم و کودکی از ترس بگرید ...

                                                 * * *

۱- آدمها هر روز برایم سیاه تر می شوند.

۲- نوشتن قصه ها آنقدر بی معنا شده است که دیگر من را به وجد نمی آورد .

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:24 | پنجشنبه هجدهم مهر 1387 •

حرفهای تکراری

امروز هم تنهایم ...مثل چند سال گذشته ، لبخند بر من نشسته است . چون دیوانگان در هزاران تصویر خندیده ام تا زنده بمانم...

و مدتهاست در پیاده روی خیابان به تنهایی راه می روم . مدتهاست با کسی حرف نزده ام . مدتهاست تنها و بیهوده لبخند زده ام ، سکوت کرده ام .

مدتهاست تمام عکس ها را قفل کرده ام...

مدتهاست که  ت ن ه ا ی م

یادت مانده است که نماندی ؟ سنگ بودن تو را شاداب کرد و من را ناتوان ... اما ، یادت بماند که نماندی و من هنوز زنده ام...

یادت بماند !

                                               * * *

۱- بازم می گم آدمک اسیر چهره ای رنگین نیست !

۲- امروز تمام پول های کیفم رو خرج کردم... فردا مرده بود !

۳- نمی دونم خسته ام ؟ عصبانی ام ؟ ناراحتم ؟

۴- متنفرم .... متنفر ... از مخروط های سیاه متعصب متنفرم !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:11 | سه شنبه نهم مهر 1387 •