امید
من بازنده ام . از همان روزی که لبخندهایم به مکر تعبیر شد .... از همان روزی که در انتهای تمام راهروها دروغگو شناخته شدم ...
من بازنده ی دنیایی ام که در آن « کلیله » از غمِ « دمنه » می میرد و « دمنه » دست برادری به سوی دیگری دراز می کند و در دل بلند بلند می خندد ...
از جهانی می گویم که پیشانی کوههایش از برخورد سنگها می خندد ... « یک روز ، کوه می شکند . خواهی دید. »
می دانم ! می دانم ! چاره ای نیست ! باید ، باید ، باید ، نفس کشید و گفت : « امیدوارم ... »
* * *
« به روزهای اندوه باری بیاندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد .
و به روزهایی که هزار نفرین ، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز برفرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی . » ( نادر ابراهیمی )
شاید فردا ...
زن با دندانهای زرد و نگاه مرگ آور و خنده های چندش آورش انار تعارف می کرد و کودک بی تفاوت می خندید !
سکوت بر تکه تکه ی وجودم حکم می راند و در انتها آوازی غلیظ خواند : « نمی توانی ....»
این روزها هم می گذرد شاید زمانی بعد با لبخندی چندش آور و نگاهی مرگ آور ، اناری تعارف کنم و کودکی از ترس بگرید ...
* * *
۱- آدمها هر روز برایم سیاه تر می شوند.
۲- نوشتن قصه ها آنقدر بی معنا شده است که دیگر من را به وجد نمی آورد .
حرفهای تکراری
و مدتهاست در پیاده روی خیابان به تنهایی راه می روم . مدتهاست با کسی حرف نزده ام . مدتهاست تنها و بیهوده لبخند زده ام ، سکوت کرده ام .
مدتهاست تمام عکس ها را قفل کرده ام...
مدتهاست که ت ن ه ا ی م
یادت مانده است که نماندی ؟ سنگ بودن تو را شاداب کرد و من را ناتوان ... اما ، یادت بماند که نماندی و من هنوز زنده ام...
یادت بماند !
* * *
۱- بازم می گم آدمک اسیر چهره ای رنگین نیست !
۲- امروز تمام پول های کیفم رو خرج کردم... فردا مرده بود !
۳- نمی دونم خسته ام ؟ عصبانی ام ؟ ناراحتم ؟
۴- متنفرم .... متنفر ... از مخروط های سیاه متعصب متنفرم !


