تبليغاتX
بهار درد

یادت هست ؟

نمی دونم کجایی ؟ کجای این شهر سیاه نشستی و داری به چی فکر می کنی ؟

نمی دونم هنوز سهراب توی خونت شناور هست یا نه ... نمی دونم ... فقط می دونم که یهو گم شدی و نه من تلاشی کردم تا پیدات کنم و نه تو خواستی که پیدا بشی...

پرت شدیم ! عاطفه ! ما پرت شدیم . فکر می کنم تو دنیای فرمولها غرق باشی. منم تو دنیای واژه ها دفن شدم . راحت می تونستیم فراموش کنیم . آخه دوتا بچه ی دوازده ساله از رفاقت چی می فهمن؟

عاطفه ! هنوز خوشبختی و آرامش به من نزدیک نشده ... من ذهنم ، مغزم ، احساسم دوازده ساله مونده ...

تمام برگه ها رو هنوز نگه داشتم . می دونم که تو هم ازشون نگذشتی

راستی تو دوستی پیدا کردی ؟ ما همیشه باید تنها می موندیم . حتی خودمون هم نتونستیم پای رفاقت کودکانه مون بایستیم...

عاطفه ! تو هیچی از دست ندادی ! اما من هنوز به آرامش نرسیدم و تو خواسته بودی که اون روز من رو ببینی... ما هیچ وقت همدیگه رو نمی بینیم...

حیف، عاطفه !

حیف....

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:7 | شنبه بیست و پنجم آبان 1387

راستی ، چرا ؟!

به پایان که می رسی ، انتها را نمی بینی...

قصه ی ترسناکی ست...اعتراف می کنی و بعد ذهن هراسانت دنیا را می نگرد و ذهنی عاقلانه از تو می هراسد! می هراسد ؟ نمی دانم!

کسی قصه ی موفقیت می خواند. تو از آن واژگان فرسنگها دوری...

می دانم عجیب ضعیف است حرفهایم و اندیشه هایم عجیب خورده شده. انتظاری نیست...

راستی ، چرا اینجایم ؟

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 20:2 | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 •

یادش بخیر

و این نگاه های محکوم کننده ... ایستاده ام ... می دانم ! نگاهها آواز بی قراری ام را سرداده اند ... نقاب می افتد...

نقاب می افتد و این ناتوانی ...

یادش بخیر آن روزها درختان معصومانه سبز بودند و پرندگان آواز معصومیت سر می دادند و امروز...

امروز ...

امروز باد خصمانه می وزد . این شلاق ها را می شود تاب آورد ؟!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 20:52 | چهارشنبه هشتم آبان 1387 •

راهرو...

زندگی را می شود به تمامی ثانیه های بودن تشبیه کرد ... به این رکود ... به خودش !

به تمام این راهرو های بی پایان... به تمام ثانیه های یخ زدگی و اضطراب... به تمام بیهودگی

و در انتهای تمامی راهروها ، ترس بازگو شدن و دروغ فهمیدن می ماند ... زندگی انگیزه می گیرد اما

، اما ...این جماعت نگاهشان انسان می درد...

دستهایش را باز می کند : این تشبیه اصلاْ هنری نیست... می دانی ؟!

                                                    * * * 

۱- کاش در انتهای این راهرو ها نیستی ارزش می شد ...

۲- واژه ها درجا می زنند ... تقصیر من نیست ...

۳- نقطه چین ها بازی راه انداخته اند ...................

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:11 | جمعه سوم آبان 1387