یادت هست ؟
نمی دونم هنوز سهراب توی خونت شناور هست یا نه ... نمی دونم ... فقط می دونم که یهو گم شدی و نه من تلاشی کردم تا پیدات کنم و نه تو خواستی که پیدا بشی...
پرت شدیم ! عاطفه ! ما پرت شدیم . فکر می کنم تو دنیای فرمولها غرق باشی. منم تو دنیای واژه ها دفن شدم . راحت می تونستیم فراموش کنیم . آخه دوتا بچه ی دوازده ساله از رفاقت چی می فهمن؟
عاطفه ! هنوز خوشبختی و آرامش به من نزدیک نشده ... من ذهنم ، مغزم ، احساسم دوازده ساله مونده ...
تمام برگه ها رو هنوز نگه داشتم . می دونم که تو هم ازشون نگذشتی
راستی تو دوستی پیدا کردی ؟ ما همیشه باید تنها می موندیم . حتی خودمون هم نتونستیم پای رفاقت کودکانه مون بایستیم...
عاطفه ! تو هیچی از دست ندادی ! اما من هنوز به آرامش نرسیدم و تو خواسته بودی که اون روز من رو ببینی... ما هیچ وقت همدیگه رو نمی بینیم...
حیف، عاطفه !
حیف....
راستی ، چرا ؟!
قصه ی ترسناکی ست...اعتراف می کنی و بعد ذهن هراسانت دنیا را می نگرد و ذهنی عاقلانه از تو می هراسد! می هراسد ؟ نمی دانم!
کسی قصه ی موفقیت می خواند. تو از آن واژگان فرسنگها دوری...
می دانم عجیب ضعیف است حرفهایم و اندیشه هایم عجیب خورده شده. انتظاری نیست...
راستی ، چرا اینجایم ؟
یادش بخیر
نقاب می افتد و این ناتوانی ...
یادش بخیر آن روزها درختان معصومانه سبز بودند و پرندگان آواز معصومیت سر می دادند و امروز...
امروز ...
امروز باد خصمانه می وزد . این شلاق ها را می شود تاب آورد ؟!
راهرو...
به تمام این راهرو های بی پایان... به تمام ثانیه های یخ زدگی و اضطراب... به تمام بیهودگی
و در انتهای تمامی راهروها ، ترس بازگو شدن و دروغ فهمیدن می ماند ... زندگی انگیزه می گیرد اما
، اما ...این جماعت نگاهشان انسان می درد...
دستهایش را باز می کند : این تشبیه اصلاْ هنری نیست... می دانی ؟!
* * *
۱- کاش در انتهای این راهرو ها نیستی ارزش می شد ...
۲- واژه ها درجا می زنند ... تقصیر من نیست ...
۳- نقطه چین ها بازی راه انداخته اند ...................

