این روزهای من
کارهایم به حدی بهم گره خورده که تشخیصشان نمی دهم . سرم گیج و حوصله ی نشستن و باز کردن این گره های کور را ندارم . حوصله ندارم کسی به کودکی ناخوشایندم دست دراز کند و بخواهد لمسش کند . حوصله ی از این ویران تر شدن را ندارم .
آن روز به زنی که با خستگی پا بر آسفالت مرده ی دانشگاه می گذاشت ، گفتم : « سلام استاد!» و دختری با نگاهی گیج گفت :« این خانم استاد بود ؟»
زنی که متن عرفانی می خواند صدایم کرد و گفت :« اینها را برایم تایپ کن !» و من به تمام توهین هایی که بر فروغ رانده بودم ، فکر کردم ... فکر نکردم ! خودش آمد ... نه، یادم مانده بود . گفتم :« بلد نیستم !» و کتاب فروغم را در آغوش گرفتم و رفتم .
به مردی که کلیله و دمنه می خواند و برایم حسابی بی رنگ بود ، نگاه کردم و حس کردم چقدر همه چیز بیهوده خواهد شد . مرد هزاران خاطره داشت بر همدرد بودن و من بر همه شان بغض کردم ... چاره ای جز ادامه نیست ...
دوستی گفت : « از بین رفته ای !» و من فکر کردم روزهای قبل چگونه بود .
تنها در کلاس نقد ادبی و ادبیات داستانی آرامش در خونم بود . استادی که صدای آرامش من را به ماندن دعوت می کرد .
سرم را انداختم پایین و گفتم :« مرخصی تحصیلی ...» گفت :« حیف است ...تحمل کن !»
کسی گفت :« کتاب تست ارشد گرفته ای ؟» آه ... من چقدر خسته بودم ... دیگری گفت :« داستان جدید؟ جایزه ی تازه ؟» چقدر ذهنم خالی بود ...
دلم می خواهد آنقدر بنویسم که هیچ کس حوصله نکند تا بخواند ... دلم هزاران کتاب می خواهد و یک موسیقی بی کلام ... دلم آرامش می خواهد ... دلم می خواهد بلند بلند فروغ بخوانم... باردیگر شهری که دوست می داشتم را بخوانم ... دلم می خواهد تا حوصله داشتم و نقدی بر «چه کسی باور می کند،رستم ...» بنویسم ...
سرخاک نادر ابراهیمی یک شاخه نرگس بود. گل آقا زیر چکمه های گلی دراز کشیده بود و هیچ کس عمران صلاحی را نمی شناخت...من به کجا می رسم ؟
تا اندکی آرامش... بهمن ماه خواهم آمد ... هرچند که هیچ کس انتظارم را نخواهد کشید جز خودم!
حالا یه نفس عمیق می کشم
برای شادی عزیزم ، که هیچ وقت از وجود مجازی ام خبر نداشته :
خوشحالی برایم آرزو ست و نقابی که مدتهاست که بر چهره ندارم .
امروز من را خوشحال کردی ، این را خالصانه می گویم ...
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
و من چشمانم را می بندم ، لبخند می زنم بر آنچه نداشته ام و می گریم بر تکه کاغذی که مرا به اوج شادی برد.
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران ، به جاودان
ممنونم دوست من !![]()
مرا پناه دهید!
می دونی رفیق ! انگشت نما شدن شاید سخت باشه . تمام روز از پنجره ها نگاه می کنم تا بفهمم شبیه کدامیک خواهم شد . آدمکهای مسخ گلویم را فشار می دهند . من از رنگ .... متنفرم . نمی گویم تا نگویی توهین کرده ام . تنها حرفی تکراری می زنم : « خوبی ؟» و تو خواهی خندید . من قصه می گویم و تلاش می کنم کسی بغض نکند اما همه در خوابند و یک لیوان آب ! خواهش می کنم کسی مرا ازاین کابوس نجات دهد !
گورستان آغوش باز می کند و آن سنگهای بی نام و تنها ...
زن متن عرفانی می خواند و به فروغ فحش می دهد . استخوان هایم بهم می خورد ... کجاست نجات دهنده ام ؟ در قلبم ؟ یا در قلب آسمانها ؟
و آن سنگهای شکسته ... مرا پناه دهید ! من می ترسم ...
زندگی ابزار جنگ می خواهد ؟ چرا حرفهایم را به خودم پس می دهی؟!
کی بود که می گفت ترس مزمن ؟!
«خوبی ؟»
روزی تمام می شود...تمام !
یک پرش ... یک سقوط آزاد و رها و بعد ؟ وبعد تنها خواب و خواب و خواب ... و خورشیدی که دیگر نمی تابد و فردایی که می میرد و سنگ و سنگ و سنگ
قطعه ای خاک خورده و شاید تیره ...
آه ... آری... تمام این ذهن زخمی روزی تمام می شود ...
رفیق ! یادت هست « ساعدی » چگونه رفت ؟ چاره ای نیست جز اعتمادی که امیدوارم کوتاه تر از عمرم باشد...
باور کن!
گفتم که فردای آدم برفی فقط دست و پا زدن و انتظار کشیدن برای مرگه...
می دونی رفیق ! داستانی رو تکرار کردی که ازش خبر داشتم و حالا داری می آی پایین ، جایی که من وایسادم و برای یه ذره نور خودم رو به در و دیوار می کوبم...
می دونی رفیق ! دیگه برات نمی گم... دیگه برات از آرزوهایی که الان توشون نفس می کشی نمی گم. می خوام زنده بمونی...
رفیق ! من جرئتش رو ندارم ... شاگردی خوبی نباش!
باور کن که از تکرار این قصه می ترسم و از اینکه تو ، آدم برفی رو تکرار کنی درد می کشم... درد ...


