تبليغاتX
بهار درد

فروغ ! می شنوی ، می دانم...

من آمده بودم تا برایت بگویم . هزار حرف در دلم می جوشید اما میان آن همه زنده باد ها تنها ماندم .

آمده بودم تا برایت بگویم تنها دوست من هستی ... تنها کسی که حرفهایت در من هزار قصه و آه را می انگیزد ... می خواستم بگویم تنها دوستی که نه من ترکش کردم و نه او مرا . سخت برایت دلتنگ بودم ، برای تویی که همیشه با من گریه کردی و من با تو گریه کردم ...برای تمام واژگانت که دیوانگی این روزهایم مرا از آنها دور کرده... اما نفسم تنگ شد میان آن همه ذهن که دوستت می داشتند

راحت بگویم دوست نداشتم کسی با من در دوست داشتنت سهیم باشد !!! از میان آن همه نفس حتی نامت را نمی توانستم ببینم . دلم تمام سکوت پنجشنبه ها را می خواست . دلم لمس تمام گرمای آن نام را می خواست . من در میان مشت های گره کرده و باریکه های میانش که به آسمان بلند می شد و زنده باد می گفت ، تنها بودم ... دیدم صدایم نمی رسد ...

ترسیده بودم ! ترسیده بودم مرا نبینی... مرا که معتاد واژگانت بودم و تو در تمام ذهنم قدم زده بودی . عبور همه را دیده بودی و من را به انتظار چراغ و دریچه دعوت کردی ! اما هزاران نفر بودند که هزاران واژه برایت داشتند ... تو این همه بودی و من کمتر از خودم ... حس می کردم در این لانه ی مار می لولم ... ترسیده بودم فروغ ! نکند صدایم را نشنیده بودی؟!

خورشید گم شده بود... پشت تمام درختان ... پشت تمام زنده باد ها ... و من گشتم تا آن نامعلوم را که نگران من و تو بود ، پیدا کنم...

بازگشتم به اتاقی که تمام دیوارهایش را نگاه تو پوشانده بود و تو هیچ وقت لبخند نزده بودی... و تمام حرفهایم را گفتم .

تنهایم نگذار ! صدایم را شنیدی ، مگر نه ؟!

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 20:22 | پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 •

فنا شده...

کاش کسی بودم جز یک دانشجوی ادبیات ... یه دانشجوی حسابداری، هان ؟! نه از اینم بدم می آد ...از همه چیز بدم می آد . انگار تمام این عشق به هزار سال پیش مربوط می شه ...

دارم توی ماسه ها فرو می رم . انگار سالهاست نخوابیدم. سالهاست که گریه نکردم... انگار ...

هیچ کس رو ندارم که از این اژدهای لعنتی خبر داشته باشه ، همه فقط می دونن که عاشق کلمات تایپ شده بودم ... کاش کسی بیشتر می دانست !

کاش می شد موفق بود و احساسش کرد . کاش می شد دهنت رو باز کنی و بگی : « ....» چی بگی ؟!

من می ترسم ، مثل یه بچه ی دوازده ساله که از تنهایی می ترسه ، من از روزهایی که قراره بیاد می ترسم . از دقیقه ها و ساعت هایی که باید توی صف بانک ، نانوایی ، تاکسی و... بایستم می ترسم .

چرا علامت تعجب بهم نمی گه :« تو آدم نمی شی ... باید بمیری !» چرا اینا رو نمی گه در حالی که بهش اطمینان داره ... کاش علامت تعجب یه جادوگر بود یا یه قاتل که تمومم می کرد ...

هی ! تو ! برام مهم نیست که چی می گی و بعد از خوندن اینا چی تو ذهنت پر می شه ...برام مهم نیست که برات مبهم و عجیبم...

کاش فردایی نبود ... کاش قصه ای نبود

همه ی وجودم لبریز از شکسته ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 15:25 | دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 •

تاریخ قتل عام گلها

روزها  به واژه های تایپ شده نگاه کردم و سعی کردم تمام آنچه که روح و عرفان نامیده می شود را ببلعم و دانستم تمام آنچه که معنویت را در بر دارد مشتی جملات عربی ست ... آنان که روحشان با این معنویت در هم آمیخته ، جماعتی اند که سجاده شان از بهر کرامت بر آب نیست !!!

سعی کردم ... سعی کردم که بازهم همانی باشم که در نگاه ها می گنجید و بازهم باید در اتاق های خالی از احساس به ترجمه هایی از متون عربی گوش کنم و همه را مو به مو یادداشت کنم و بعد صدای کر کننده ی کف زدن های تحقیر آمیز...

کسی گفت : «  احساس بیهودگی ...» گفتم : « آره ، می فهمم ...» و او خنده ی ناباورانه ای بر بیهودگی ام زد . تمام روز دلم می خواست به مردی که کلیله را نخوانده می بلعید بگویم  .... چه بگویم که فقط نفرت را در من می انگیخت .

چیزی نمانده رفیق ! سه پاره از عمر بی ارزشم در این راه سپری خواهد شد و بعد آدمیان مرا به سوی واژگان عربی سوق خواهند داد ...

آه رفیق ! او بر من می تازد ... هر روز و هر ثانیه ... چه باشم و چه نباشم ... روزی به او بگو : « تنها کسی بودی که باورش می کردی و نمی دانست که چرا دوستت نداشت ؟!»

فردا آنقدر وقت خواهم داشت که « ملکوت » بهرام صادقی را هزار بار بخوانم... فروغ به زودی می آیم با هزاران شمع و سر بر آن سنگ سوزان می گذارم و برایت از تاریخ قتل عام گلها می گویم...

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:13 | یکشنبه ششم بهمن 1387 •