بهار درد
درد را از هر طرف که بخوانی درد است، بیهوده دنبال میانبر نباش!
دعا
بنا به دلیلی حذف شد...
بهارتون خوش!
قصه هایتان شاد ...
!! نوشته شده توسط آدم برفی
| 17:20 | سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
•
کوچ
آن روز پشت پنجره ، بر سطح آبی آسمان ، من ماهی قرمز کوچکی را دیدم که می رقصید !
می ترسم از روزی که ماهی ،بر سطح آسمان ، چشمان برآمده اش را بدوزد ...
۱- اگر اومدی اینجا تا از اینکه به وبلاگت سر زدم تشکر کنی ، تشکر نیازی نیست ! حرف تازه ای داری برایم بگو !
۲- نیازی به شنیدن تعارفات معمول نیست ، دوست من ! ممنون !
!! نوشته شده توسط آدم برفی
| 23:35 | جمعه شانزدهم اسفند 1387
•
سالها می گذرد، جز تو کسی نیست مرا...
از اون رفتن ۴ ساعته ، حالا نزدیک به دوسال می گذره ... تو به فاصله ی چند متری من می نشینی و شاید هر دو به یک چیز فکر می کنیم . من آینه ها را می دزدم و باریکی یک مو را می بینم . کسی می گوید : « چه خوب !» و من به آن فرار فکر می کنم که هر لحظه دورتر می شد و فکر می کردم این همان انتقام و عدالت پنهان است ...
راهرو ها شروع می شدند ... لیوان های چای ... تمسخرها ...
حس می کردم بی رحمانه هزاران ذهن و قلب و زندگی را به بازی گرفته ام ... کسی برایم آواز عدالت می خواند و هزاران نفر متهمم می کردند ... گناهم این قدر بزرگ بود ؟ !
حالا که تو در فاصله ی چند متری ام نشسته ای ، فکر می کنم : « بازی دشواری بود ... » بغض دو ساله ام امشب هم نخواهد شکست . حس گناه آمیخته با نفرت مرا می برد به بار نشستن « بهار درد »
مهم نیست ... تنها بودن تو و آزادی هردویمان مهم است و خالی بودن ذهنت از گناه من ...
!! نوشته شده توسط آدم برفی
| 22:19 | پنجشنبه یکم اسفند 1387
•


