خاکستری
به متروکه ام رفتم . چقدر سقوط کرده ام !!!
تکرار تکرار تکرار ها
هیچ کس نیست وقتی دفترم نباشد . زیر گوشم حافظ می خواند . کتاب را می گیرد طرفم : « منظورش چیه ؟! » می خواهم برای هزارمین بار بگویم : « حرفهای این مرد تنها ، برایت زندگی نمی سازد ... » اما قبل از آن زیر گوشم صدایی می شنوم ... باز هم ...
می خواهد صدایم کند . می دانم ! دیشب خوابش را دیده ام ... می خواهد صدایم کند ...
صدایم که می کند ، از سر درد نامم را می جود ... ضمه را به کسر می برد ... وضع مضحکی ست !
من را ببخش ! با آمدنم روزگارت را سیاه کرده ام ! بگذار هرکس که می خواهد فکر کند از او طلب بخشش کرده ام ... می دانی فردایم ... فرداهایم را گرو گذاشته ام برای تمام لرزه هایمان .
صدایی می گوید :« خواهد رفت ... »
من را ببخش ! تمام جوهرهای آبی ام منقرض شده اند ... باید نگاهت را سیاه کنم . می دانم سرش را از تلخی نامم می چرخاند ، می دود تا سریع از احساس تهوع خلاص شود . می دانم می خواهد صدایم کند اما می داند گناهکارم ...
دشب خوابش را دیدم . کتابهایش را حراج می کردند . می گفتم :« خیلی بزرگ بود !» می گفتند : « عربی می دانی ؟! »
می گفتند که خوابت را دیده اند ... تو در میان خاک می غلتیدی... گفتم تو ! من را ببخشید ! من شما را اذیت نکرده ام ... هیچ وقت... شما اولین خواننده ام بودید ... من هفت ساله بودم ...
تمام روز می دوم تا از نامم خلاص شوم ... فرداهایم را گرو گذاشته بودم . پسش می دهی ؟ سیاه است ؟ پر از نفرین ؟ پر از گریه ؟ پر از تنهایی ؟ من را ببخش ... من با آمدنم فرداهایت را سیاه کرده ام .
فکر می کنم . تمام لحظه هایی را که خاک ها بلند می شود . فکر می کنم به زمانی که «ویرجینیا » جیبهایش را پر از سنگ می کرد ... به زمانی که « همینگوی » اسلحه ی قدیمی اش را تمیز می کرد ... به هدایت و سالهایی که گذشته بود و صداها هنوز ادامه دارد ...
من را ببخش ! جز فردایم که ناپیدا بود ، چیز باارزشی نداشتم ... پوزخند می زنی ؟!
درخت کوچک من
درخت سبز من ، دیگر نگاهی ندارد و کسی نمی دانست چه حرفها در دل داشت... می دانم ! می دانم ! باید می گفتم ، اما حال شاخه های سوخته اش اهمیتی ندارند . دیگر با هر سخنی اندوهگین نخواهد شد... این روزهای سنگین ، سبک و سوخته است .
مدتها بود فراموشش کرده بودم ... تا زمانی که خانه از شعله هایش ترسید و صداها در هم تابید ! یادم آمد که چه کودکانه به تکان های بی اراده ات دل بسته بودم ! و بعد بی رحمانه به پوسیدن محکومت کرده بودم و تو باید می سوختی !
« درخت کوچک من
به باد عاشق بود »
قصد دارم یه مدتی دست بکشم ... نه از نوشتن... از شیوه ی نوشتن! به زودی ـ اگر تنبلی رو کنار بذارم ـ به خونه ی بی در و پیکر دیگه ای دعوتتون می کنم ! خونه ای که روی پلاکش اسم خودم حک شده باشه...
اما دوست دارم « بهار درد » زنده باقی بمونه... مثل یه قصه که فقط یاد نویسنده ش مونده !


