تبليغاتX
بهار درد

نگاه

لعنتی وسط این داغونی راه افتادی اومدی وسط خوابهای من که چی ؟ هزار سال هم که بدوم بازنخواهم گشت ... هزار بار هم که بلرزم دیگر نخواهم گفت ... نه ، همان یک بار کافیست ...

آره ، یه پاک کن بردار و علامتهای تعجب را یک به یک پاک کن . بعد اندیشه کن اگر بعد از این انتها باز راهی باشد دیگر هیچ امیدی نخواهی داشت و هیچ کاری جز التماس... فکر کن که همه ی امیدت به دری باشد که انتظار قفل بودنش را داری اما با دروازه ای بزرگ روبرو می شوی...

نه ، نه ، نه ....


۱- بنا به دلیلی قسمتی حذف شد ، شاید بهتر بود نوشته نمی شد .

۲- سوم خرداد یک فراخوان داستان کوتاه با موضوع جنگ تحمیلی منتشر می شود . اگر فرصت کردم لینک را اضافه می کنم . حس می کنم این نوع فراخوان ها ـ برخلاف برخوردی که برخی اصحاب داستان نویس دارند ـ جای کار بسیار دارد و تصور من این است که به جای تکیه بر ارزشهایی نظیر فداکاری ، شهادت ، ایمان و... می توان مسائلی دیگر را نمایش داد . ارزش های یاد شده به جای خود مقدس هستند اما تکرار برخی موارد تنها امری فاجعه آمیز را ساده نشان می دهد .

۳- این روزها سخت به دنبال زمانی برای خواندن " دا " هستم .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 14:18 | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 •

مطابق قانون

حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم . نه صدای گنجشکها در این ساعت روز ، نه جیغ های تکرار شدنی گربه ، نه مزاحم بی مزه و نه کتابهایم ...

به زور مجبورم می کنند تازه ای ناشناخته شوم . سایه هایی که افتاده اند روی مجاز و حقیقتم و تنها ...هیچ ! مهم نیست . هیچ کدامش مهم نیست . هزار بار بر کاشی ها می کوبم . گاه سراسر قدرتم و نمی دانم چرا فقط وحشت می کنم ؟! چرا نمی گذارم تمام شود ؟!

لیوان را که برگرداند ، گفت : « نصف به نصف » راحت زدم زیرش . نه ، مگر ممکن بود ؟ ... آه ... بله ! مطابق قانون ... بله ... مطابق قانون ! مطابق خودخواهی ...

حالا سالهاست که می خندد و برای همیشه فراموش کرده است که نیمه ی آن لیوان از آن من بود و من همه اش را کیسه ی سیاهی خالی کردم ... اشتباه نکرده بودم ؟ بله ! بله ! مطابق قانون کار درستی بود ... مطابق همان قانون که نوشیدن چای و تف کردن ته مانده ی قند و لبخند تمسخر آمیز را دستور می دهد . حالا سالهاست که می داند چه سختی بیهوده ای را تحمل کرده ...

سرش را می آورد جلو و می گوید : « درست همسن شماست ... ببین از این گلها خوشت می آید ؟»

می گویند : « بهوش که آمد تمامش کرد ... » آنقدر گیجم که روی آن تخت لعنتی دراز می کشم و تمام تلاشم را می کنم تا اشکی نریزم ... می گویم : « کی رفت ؟» جواب می دهد :« وقتی خوابت برد ...»

هیچ کس حق ندارد به من بگوید چه بنویس ... همین هم از دست برود چه باقی می ماند ؟!

در انتظار فردایم ... شاید در آن اتاقک سه سنگی داستانی بنویسم ... اما نه فکرم خشکیده ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:54 | پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388

دیدار در شب

این روزها که قدمهایت را در نفس هایم حس می کنم ، تنها فکر می کنم چطور برای حرفی کوتاه تو مقصر شناخته شده بودی و دور از تمام واژگانت حقیقتاْ زجر کشیدم . حال که در نهایت همه ی شبها می توانم بر واژگانت نگاه کنم و بی نیاز باشم از آنکه به ذهن سیاهم فشار آورم حس می کنم دیگر شرمنده ی نگاهت نیستم !

این بار که بیایم لزومی ندارد که چشمانم را بر وازگان سنگی ببندم . حس می کنم در این چند روز بعد از مدتها زندگی کرده ام ... دیگر هرگز هرگز هرگز حرفهای هیچ ناصحی را که تو را مقصر بداند گوش نخواهم داد .

« آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره ی فنا شده ی خویش

وحشت نداشته باشد ؟ »


زحمت خانه ی جدیدم بر دوش دوستی قدیمی ست . به من که باشد کار پیش نخواهد رفت ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:41 | دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 •

دقیقه ی بیداری

دور تا دور علامتهای تعجب ایستاده اند با نیزه های لاغر و درازشان ...

صدای رگها خوابیده اند و تنها گاه گاهی بودنشان را به یاد می آورند .

*

فردا هزاران مجله ی زرد خواهم خرید و تمام پوسترهایم را دور خواهم ریخت . به جای شاملو ، گلزار را می گذارم و به جای سهراب فلان هنرپیشه ی چشم آبی را و به جای فروغ به دنبال گوگوش امروزی می گردم . فردا تمام سینماها را خواهم گشت تا معنای تازه ی هنر را بفهمم و به تمام هزل ها و هجوها نام طنز خواهم داد .

« ... ومی پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی

درباره فوائد حیات به عرض حضورتان برسانم

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

همراه با کف زدنی پرشور

بر فرق خویش بکوبم

من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که یک روز زنده بود

و از تمام آنچه که در حصار مردم زنده ست ، بهره خواهم برد »

*

حقیقتاْ درگیر خواب آلودگی عمیقی هستم ... لحظات بیداری ام آنقدر کوتاه است که وقتی برای زدن کلنگ خانه ی تازه ام ندارم !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:18 | یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 •

درون سیاهی

هربار دستش را می گیرد لبه ی پنجره ام و درون سیاهی آه می کشد و میان نبودن گم می شود .

واژه هایش با مهربانی ، با بغض ، با عصبانیت ، با درد محکومم می کند . می پرسد : چرا ؟!

خطوط سست خفه ام می کند . همین ...

انگشتانش را به شیشه ی سرد می چسباند . نمی خواهد حقیقی شود ، اما عجیب آه می کشد .

خطوط را به دیوار میخ می کنند . بی آنکه ببینند عبور می کنند . سه نقطه حذف می شود و هجوم سیاهی ها ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:19 | پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 •