تبليغاتX
بهار درد

تلاش

نگاهش سر می خورد زیر تمام کفش ها .

می دانم برای دقیقه ای بعد برنامه ای نیست و این چه می بخشد به ذهنی بیهوده که دیگر جستجوی فضیلتی و هنری را نمی خواهد .

قدمهایم را جا گذاشته ام . جایی شبیه سنگفرش های قیطریه و میان تمام خجالتی که بر دوشم سنگینی می کرد و می دانستم از همان ابتدا باید نگاهم سر بخورد .

بیهوده نه به دیروز نداشته ات دل ببند و نه به امید فردایت . تلاشها در بی تفاوتی عظیمی مرده اند . به جستجوی کدام فضیلت باید رفت ؟!


پ. ن :

۱- انتظاری ندارم تا فهمیده شوم . تا کنون کجا دانسته شده ام ؟ و کجا مهم بوده ام ؟ محبت ها و چاپلوسی ها تنها به خنده ام می اندازد .

۲- امتحانات را به بدترین صورت می گذرانم و احساس آسوده ای دارم از بی اهمیت بودنشان... از زمان که می گذرد و من باز وقت کم آورده ام ... باز خوابم برده است ... باز همان بغض لعنتی ...

۳- آسودگی و نداشتن غم فردا ، بیش از پیش من را دلتنگ انتظارم کرده و درگیر تنها آرزویم . نمی دانم کی رمز سه حرفی این جدول را پر می کنم در حالی که رمز را می دانم و این سه خانه ی پشت سر هم را نمی یابم .

۴- فکر کنید یانه ، تفاوتی ندارد . نقطه ی پایان تمام فکرهایت در باور کنونی ات خفته است . لطفاً مرا به تفکر دعوت نکنید وقتی خود نیز چنین نمی کنید .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:17 | شنبه سی ام خرداد 1388 •

سوگواری

روزهای اول که داغ بود ، آزادی پیچیده بود و دانشجو اصلاً یعنی همین : فعالیت سیاسی ... چند روز بعد تمام پوسترهای ستاد را کندند و به ثانیه  هم نرسیده بود که : بعله ، در تمام دانشگاه های کشور تبلیغات ممنوع است . امروز به به می گویم که نخواستند خسته شوم !

روزهای بعد دیدم در سایت دانشگاه مطلبی آمده در حمایت از یکی از کاندیداها !!! پس تبلیغات در سایت دانشگاه اشکالی ندارد !!! رئیس دانشگاه با تمسخر به دستبندهای سبزمان نگاه می کند و ما پر از غرور پیروزی و او همچنان تمسخر ...

صداها در گوش هم می گویند : بعله ، باید هم از آمدن رهنورد بترسد ، ناسلامتی آمده و روی صندلی ریاست او نشسته ...

می گویم : " این بیچاره چه به این حرفها ؟! رهنورد خودش استعفا داد " و بعد می بینم پر بی راه هم نیست . انگار ماری که در قلب زری ـ در سووشون ـ خانه کرده بود تمام روحم را نیش می زند . دستاوردهای دانشگاه الزهرا در دولت نهم می آید و ابتدای سایت می نشیند و تبلیغات ممنوع است .

زنگ می زنم به دوستان ، می پرسم آیا تبلیغات آنجا هم ممنوع است به حرفم می خندند و می گویند : " ببین خودشان گفتند دانشگاه باید محیط سیاسی باشد "

دانشگاه تبریز در تب و تاب ، دانشگاه زنجان در احساس انتقامجویی ، دانشگاه تهران لبخند می زند ...

می نشینند کف خیاط ، جلوی در ورودی و شعار می دهند و من بی تفاوت ـ در حالی که از بغض خفه شده ام ـ عبور می کنم و می روم سرجلسه ی امتحان و صدایشان را می شنوم : هموطنت رو کشتن ، تو فکر امتحانی ...

صدایشان در مغزم می پیچد . به خود می گویم : آروم ، تو ایرانی نیستی ! دیگه به این موارد کاری نداری . اولین بار در زندگیم بی آنکه کتاب را بخوانم سر جلسه می نشینم و برگه را با تمام چیزهایی که از دبستان سر صف شنیده ام ، پر می کنم ... فقط پر می کنم و صدایشان هنوز در سرم می چرخد و بعد می آیم و چون منافقی کنارشان می نشینم . چرا ؟ من که ایرانی نیستم ! احساس که دارم ...

می گوید هر روز قطع نخاعی ... سرم گیج می رود . رئیس دانشگاه در اتاقش چای می نوشد . حراست می خندد و من گریه می کنم .. نه برای هدفم ، نه برای آنها که هنوز هدف دارند . سرم گیج می رود از قدرت طلبی ... چطور خانم دکتر مباشری ، رئیس دانشگاه ، با عشق تمام ریزه های آیات را تفسیر می کند و مثنوی می خواند اما هیچ گاه اشک نمی ریزد بر ظلم و هیچ گاه همراه نیست با هزاران فریاد درد! و همواره دستاوردهای غرب را بر مغز سرمان می کوبد و از سالهایی که میانشان زندگی کرده می گوید . و مانند همیشه نگاهش خواهم کرد و می اندیشم سوگواری ، اصلاً مورد سیاسی نیست ! اصلاً مرگ رؤیاهایم نیست ! اصلاً با تمام اینها منافات دارد . تنها سوگواری است و من از درون خرد خردم آنقدر که توان گفتن یک الله اکبر هم ندارم ...

خدا نجاتمان دهد !

*

پ. ن :

خنده ام می گیرد که چنین حرفهای ساده ای سبب هک شدن ایمیلم شود ! آنچه که برایم اهمیتی ندارد ! این است راه مبارزه با یک سرخورده؟ هرچند ترجیح می دهم سرخوردگی ام سرخورده تر شود تا امید کسی پایمال ! کاش نگاههایمان بهم پیوند می خورد بی هیچ ستمی!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:10 | چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 •

شب بخیر

می گویم : " می دانی ، تمام آنها که در انقلاب فرانسه نزدیکانشان را با گیوتین از دست داده بودند  دستمالی سرخ بر گردن می بستند ."

می گوید : " راست می گویی، فراموش کرده بودم ."

می گویم : " می دانستی سر گیوتین را ـ طراح این قاتل ـ با گیوتین زدند؟"

سر تکان می دهد ... نمی دانم می دانسته یا نه؟! شما می دانستید ؟! چه اهمیت دارد ...

تا اطلاع ثانوی مرده ام ... نه نظری بگذارید و نه تماسی و شکر خدا پیامکی هم نمی رسد ! امروز آخرین روزنامه های زندگی ام را خریدم که مرا دعوت به جشن می کردند... هه ... راستی چرا صدایی نیست ؟!

صدای رگهایم خفه ام کرده اند . از خاکستر هم خاکستری ترم.

شب بخیر تا چند سال آینده اما نه ، نمی خواهم بیدار شوم... نمی خواهم!

مرد می گوید : " شعر کتیبه را خوانده اید ؟ "

می خندم ! می خندم ! می خندم ! آنقدر می خندم که گریه ام می گیرد و دیگر بند نمی آید ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 11:16 | شنبه بیست و سوم خرداد 1388

به آنچه در دنیایت داری حسادت می کنم

نمایش :

 به آنچه در دنیایت داری حسادت می کنم

کاری از :

رضا سعیدی

از ۱۷ خرداد تا ۵ تیر - ساعت ۱۹ - فرهنگسرای نیاوران


امروز که نگاه می کنم می بینم که می توانم در انتهای هر سالن بایستم و بدون آنکه مرا ببینی برایت کف بزنم و بگویم : " بالاخره ..."

هنوز هم گاه با خود زمزمه می کنم :

من و تو ساقه ی یک ریشه هستیم

نهالِ نازکِ یک بیشه هستیم

جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر

شکسته از دم یک تیشه هستیم.

به مهرگان عزیز ، برای دومین اجرای جدی اش تبریک می گم و می دانم صحنه مدتها به دنبال کوزت خود بوده است و می دانم تو ادامه ی راهی هستی که روشنی اش از این فاصله ی دور هویداست .

به امید روزی که بعد از گذراندن دوره ی نمایشنامه نویسی ، نمایشنامه ی خودم رو بازی کنی !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:54 | جمعه پانزدهم خرداد 1388 •

انتخاب سبز

اول از همه بهتر می دانم تا واژه ی "مناظره " را معنی کنم . در فرهنگ معین آمده است : " مناظره عبارت است از توجه متخاصمین در اثبات نظر حکمی از احکام و نسبتی از نسبتها ، برای آشکار کردن حق و صواب ."

چنانچه این تعریف را متوجه نشدید پیشنهاد می کنیم فیلم " مناظره " به کارگردانی " دنزل واشنگتن " را ببینید تا اصول مناظره را بفهمید . با این توصیفات مهندس موسوی را برنده ی این مناظره می دانم و دلایلی برایش دارم :

۱- از وقت دیگری برای صحبت کردن استفاده ننمود.

۲- در برابر تمام فریادها و تهمتها متانت را حفظ کرد و دانست در رسانه ی ملی جای تخطئه ی کسی نیست .

۳- تمام مواردی که اعلام نمودند با سند همراه است .

و هزاران دلیل دیگر . کسانی که گفتند موسوی هیچ نگفت بی انصافی می فرمایند ایشان دقیقاً از اصول مناظره آگاه بودند در مناظره حرف از خانواده ی کسی نیست . همه خوب می دانیم شاگرد اول ها و بورسیه ها می توانند در یک زمان دو رشته بخوانند . آیا این حرکت رئیس جمهور محترم نشانه ی عصبانیت از حمایت بانوان از مهندس موسوی نبود؟  آیا همین چند روز پیش نبود که با پرونده سازی تحصیلات خانم رهنورد را زیر سؤال بردند؟

آیا برای جعل مدرک ، علاقمند بودن به داشتن تحصیلات عالیه توجیه شایسته ای است ؟

آیا در زمان جنگ و هنگامی که اگر یک ریال از وجه ملی کم یا زیاد می شد ، مشکلاتی عظیم ایجاد می کرد ، مسافرت به خارج از کشور و هدر دادن سرمایه امری عقلانی بود ؟

هدف از مناظره ها بیان برنامه های طرفین در ۴ سال پیش روست و ما فقط آمار بی سرو ته از آغاز جمهوری اسلامی را داشتیم . دیشب اساساً اعلام شد که تنها در زمان دولت رجایی به آرمان های انقلاب رسیده ایم!

قبل از مناظره در انتخابم شک کرده بودم و می اندیشیدم نکند ۴ سال بعد بگویم چه کرده ام ؟! روزنامه رسالت و اعتماد ملی و آفتاب یزد را خریدم  تا بیشتر دقت کنم ، به دوستان سبزم پیام فرستادم تا علت انتخابشان را بدانم و همان بود که خودم را وادار به این تصمیم کرده بود . بعد از مناظره اطمینان یافتم که درست تصمیم گرفته بودم !

من متانت مهندس موسوی و اینکه نمی خواستند زمانشان را با سخنان پرت از دست بدهند ستایش می کنم . من به آرامش دولت امید ، امیدوارم !

امروز که برای محک زدن اوضاع بیرون رفتم و مردم را دیدم ، دانستم حمایت مردم افزایش یافته است و این به راستی محسوس بود .

دوستان محترم ! ما حق داریم بنا بر عقایدمان کاندید مورد نظر خود را انتخاب و به نحو سالم برایش تبلیغ کنیم . پس از توهین به یکدیگر بپرهیزیم و اینقدر فضا را آلوده نسازیم که به جای مناظره ، به جنگ لفظی بپردازیم !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:21 | پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 •

و بعد ...

۱- این روزها که کوله پشتی ام عجیب بر دوشم سنگینی می کند و حمایت های همه جانبه را می بینم از همیشه بیشتر امیدوارم و می دانم چنانچه نگاهمان بمیرد هم تلاشمان را کرده ایم .

۲- امروز با فردی از دوستداران کاندیدای مقابل بحث داشتیم ... البته بحث که چه عرض کنم ؟! این فرد محترم معتقد بود که رنگ سبز ما سو استفاده از مذهب است و پاسخ من به تمامی افرادی با این استدلال چنین است : هاله ی نور در سخنرانی کاندیدای شما چگونه توجیه می شود ؟!

۳- چندی پیش با گودالی مواجه شدیم که می خواست قداست دانشگاهمان را بیافزاید . دیروز که با رئیس دانشگاه کلاس داشتیم فرمودند : " بسیار متاسفیم که نتوانستیم محیطی روحانی ایجاد کنیم و این امر به علت اعتراض دانشجویان نیست . بلکه از زیر قبرهای حفر شده برای شهدا فاضلاب عبور می کرد . "

۴- این روزها رگهایم وسوسه ام می کنند . باز قدرتمند شده ام . سرم را گرم می کنم و هنوز در مقابل نگاهها تنها لبخندی دارم که خود معنایش را نمی دانم.

۵ - خشنودم از آنکه تمام طبیعت با ما هم صداست . هرچند این جمله حسن تعلیلی است بر امیدهایم اما خشنودم می کند . این روزها تمام ماشین های ترسناک سبز دوست ما شده اند !

۶- کاش کمی اخلاق داشتیم و  می فهمیدیم عرصه ی انتخابات ، عرصه ی جدال ها و بحث ها ناجور و ... نیست ... کو گوش شنوا؟!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:28 | دوشنبه یازدهم خرداد 1388 •

دوم خرداد

خوب یادم هست . درست همین روز بود و من در حسرت بزرگ شدن می سوختم و فقط محض علاقه ی اطرافیان به خاتمی ، آرزوی رئیس جمهور شدنش را داشتم حتی نمی دانستم رئیس جمهور چه باید کند و تنها در صف های طویل حرفها را پیرامونش می شنیدم .

همان روز از میدان ندا پایین آمدیم و دست در دست یکی از آدمهای آرمانی بچگی هایم رفتم تا او بنویسد خاتمی و من رایش را در صندوق بیاندازم و چنین هم شد . شب تا صبح دعا کردم خاتمی رئیس جمهور شود و فردایش وقتی از مدرسه آمدم یکی دیگر از آدمهای آرمانی زندگی ام گفت که بله ... تماس های تلفنی بعدش و تبریک های دوستان به یکدیگر را هم خوب به یاد دارم . بعد روزنامه ها بود که روانه شد... نمایش فیلم های متفاوت که دیگر نظیرش را ندیدیم ... چاپ کتابهای دوست داشتنی و دلهره های عجیب ... دوره ی دوم که شد ، باز در حسرت بزرگ شدن بودم . روزنامه ی فردایش دیدنی بود : خاتمی که لبخند می زد و دستش را بالا گرفته بود و تیتر روزنامه : سلام 22 میلیون ایرانی ...

مثل برق و باد گذشت ... حالا حرف از خیانت بود . مردم قهر کرده بودند که : ای بابا ! این خاتمی مگه چیکار کرد ؟! همان روزها بود که کوله پشتی ام را برداشتم و رفتم ستاد انتخاباتی دکتر معین و هیجانات بعدش ... سرو کله زدن با مردم که سکوت مشکلی را حل نمی کند اما به قول دکتر معین همه عزم جزم کرده بودند تا پنجول به دولت خاتمی بکشند و بله مردم سکوت کردند و من اولین مهر در شناسنامه ام فرود آمد درحالیکه هیچ صفی نبود... نتیجه ی سکوت را همه دیدیم. دیگر از فیلم های دوست داشتنی مان خبری نبود . سکه ها کوچکتر می شدند و اسکناس ها بزرگتر ... حرف از نان و بنزین و انرژی هسته ای ... مجوز چاپ کتابهای بسیاری باطل شد و کتب بسیاری در حسرت اجازه ی چاپ خاک می خوردند و حرف از دولت مهر بود .

حالا همه از خاتمی می گفتند و التماس که بیاید و روزی که عکس خاتمی را روی مجله ی فردوسی دیدم از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم ... و جریانات بعدی ...

این روزها پارچه ای سبز بر دست دارم و حسرت آنکه هیچ گاه نخواهم توانست نام خاتمی را در برگه ی انتخابات بنویسم ! شاید در روزهای آینده باز کوله پشتی ام را بردارم و بزنم بیرون ... شاید این بار...

خیلی متاسفم که به دلیل غیبتهای زیادی که داشتم نتوانستم امروز به دیدار مرد سبز بروم ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:4 | شنبه دوم خرداد 1388 •