تبليغاتX
بهار درد

بازیچه

می بینی ! عجب عروسکی شده ایم ! قبلاً درونمان نواری کار می گذاشتند و این روزها مغزی ... هرچه بگویی از آن خودت که نیست ، مال آن کارخانه ی عروسک سازی است !

....


۱- چهل سال پیش ، یه سفینه رفت و روی ماه نشست و سه تا آدم روی ماه قدم زدن . بعد از ۴۰ سال مردم ما نمی تونن تا ارمنستان برن ...

برای تمام خانواده هایی که عزیزانشون رو از دست دادن هیچ آرزویی نمی تونم بکنم جز عادت به نبودن عزیزانشان .... به خصوص برای خانواده ی ( ف . پ )که این روزها آشنا و ناآشنا برایش غمگینند همچون من که ناشناسی آشنا هستم ...

۲- مُردم از دست ویروس و سرعت اینترنت . همچین تند می ره آدم جا می مونه

۳- وقتی یه نفر ازت سؤال می کنه که بهش اعتماد داری یا نه ، هرچی هم بگی آره باز باورش نمی شه. حالا تهش هی می گه آره ، درست می گی ! می دونم ! یکی نیست بگه اگه من راست می گم و شما می دونی چرا هی می پرسی ؟!

۴- قسمتی از این پست حذف شد . بهرحال احتیاط و شرط عقل ... همین جا می گویم تا باز سخنی در این مورد نشنوم : این جمله مبنی بر ادعای بنده بر عاقل بودن نیست ! تا اندازه ای که می فهمم ، مغزم این فرمان را صادر کرد .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 14:17 | یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 •

سازش

روزنامه ها را بیرون می آورم و با بی تفاوتی ظاهری ام خیسشان می کنم تا آینه را پاک کنم . تصویر هزاران دست با مچ بند های سبز را مچاله می کنم و روی آینه فشارش می دهم .

امانتی دوستی را درون پوستر جامانده ای که فراموش کردم به مغازه و یا اتومبیلی بدهم ، می پیچم .

روبان سبز را گوشه ی آینه آویزان می کنم و با خود می گویم : " چقدر آینه تمیز شد ! "

از کنار کیوسک روزنامه فروشی که رد می شوم ، مرد برایم دست تکان می دهد که " دیگر نمی آیید روزنامه بخرید ... " نمی دانم می توانم لبخند بزنم یا نه اما بازمی گردم و نگاهم را می چرخانم تا یک مجله ی جدول بخرم اما درگیر ادبیات و سینما می شوم . قولم را زیر پا می گذارم و در نهایت هدفی شکل می گیرد : " فردا سراغش را خواهم گرفت ... "


۱- لطفاً سخنانتان را پیرامون حوادث رخ داده تمام کنید . تنها می آیم به خانه هایتان و حرفهایتان را می خوانم و گاهگداری رد پایی هم خواهم گذاشت . اما دیگر صاحب اندیشه ای پیرامون این مسائل نخواهم بود .

۲- از ۳-۴ نفری که پست قبل را خواندند ، ممنونم . انگار واژهایم نامرئی شده که جملاتی نامربوط در پاسخ به حرفهایم می خوانم .

۳- تصویر " دکتر مصدق " گویی در این گوشه جنجالی برای برخی افراد بپا کرده است . چقدر بی رحم هستیم که گوشه ی یک وبلاگ بی نام و نشان را موضوعی برای جنجال قرار می دهیم . آن هم برای مردی که فقط به وطنش می اندیشید و مردمی چون ما صبح فریاد زدند : " زنده باد مصدق " و عصر همان روز گفتند : " درود بر شاه " بهتر است از خود بترسیم نه از یک تصویر که بسیاری حتی نمی دانند کیست !!!

۴- بعد از تمام این حرفها ، تصمیم دارم خود را برای جایزه ادبی هدایت آماده کنم . هرچند که از یک نام هم کمتر خواهم بود اما اندکی برای خود خواهم درخشید .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 14:20 | جمعه نوزدهم تیر 1388 •

جهان کوچک

زمانی که چشمانت می لغزد بر تمام واژه هایم ، تمام من و ما بخشی از تاریخ هستیم و تو به سبب آنکه خون آدم و حوّا را در رگ داری ، خواهر و برادر ما خواهی بود ...

زمانی که تو نفس می کشی و ما در نفس هایت لبخند می زنیم. ما که گاه جسم و گاه روحمان را فدا کردیم و خواه و ناخواه نفس زدیم و بعد تنها خون را در حلقمان و قلبمان حس کردیم .

زمانی که تو رنگ اسلحه را تنها در موزه ها خواهی دید و جهان را به سادگی کره ی جغرافیای کوچکی در دستت جای می دهی و در کشور کوچکی به عنوان " جهان" راه می روی ، آن زمان همه ی ما زیر خاکها پودر شده ایم و تمام عکس هایمان در کشور کوچک دست به دست می چرخد .

و به ما سمبل آزادی می گویند و ما تا ابد زنده ایم .


۱- با تعجب روزنامه را نگاه می کنم ، سرتاسر عکس ها به خون آلوده است : قیام ۳۰ تیر . جوان ۱۹ ساله ای که فریاد می زد : یا مرگ ، یا مصدق !

پدربزرگ برایم تمام آن روز را تعریف می کند و بعد روزنامه در طول زمان گم می شود ...

۲- ۳۰ تیر ، ۲۵ مرداد ، ۲۸ مرداد ، ۱۷ شهریور و ... همینطور ادامه می یابد و تمام ماه ها را در آغوش می کشد .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:35 | چهارشنبه دهم تیر 1388 •