تبليغاتX
بهار درد

تا بعد که بازگردم

۱- واژه که هیچ ، نفس و نگاه و کاغذ هم کم آورده ام .

مدتی چند به خواب تابستانه خواهم رفت .

این روزها چشمانم تاب نگریستن ندارد . می خوابم تا بغضی دوباره و پتکی دیگر بیدارم کند .

۲- انتظار آن دیوار پوسیده ، قلبم را کبود می کند . چرا آن دیوارهای هراس برانگیز تو را برای همیشه در بر گرفته اند ؟؟؟؟!!!!

۳- بلند اعلام کردم : " از هر کاغذ تیره ای فرار خواهم کرد ! " کتابها با جلدهای رنگارنگشان لبخند می زنند . می دانند تاب نخواهم آورد .

۴- حسادت می کنم به روزهایی که فکرم نخشکیده بود . مهم نیست چی بوده ای ... این روزها چه هستی ؟

۵- نگران تمام دوستان س ب ز هستم . آنها که برایشان شعر وطن خواندیم ... هر شب به سراغم می آیند و با سرهای بریده شان از شرافت برایم می گویند .

این گناه را هم تاب بیاور

۶- از سعید عزیز ، بابت پس گرفتن ایمیلم ممنونم ! ( شرمنده خیلی دیر شده برای تشکر ، دیر رسیدم انگار ... )

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:46 | دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 •

بند انگشتی

واژه ای پوسیده شده ام . بارانی نیامده اما من کاغذ باران خورده ای شده ام : زرد ِ زرد .

نمی دانم چرا این همه رنگ سفید مأیوسم می کند . می گویم :  " آگر آمدید فقط سفید باشید و بس " جرئت بلند گفتن که ندارم ، خفه می گویم و کسی نمی تواند بشنود .

نفرین به هرآنچه که می خواهد مردانگی را تعبیر کند که مزخرفی است عظیم و پایدار . لعنت می فرستم بعد از مدتها به کسی ، کسانی فراتر از خودم .

کاش کوچکتر از این بودم که هستم . ریزتر و کوتاهتر ... در نگاهی نگنجم و صدایی پلید از محبت را نشنوم ...

بعد از مدتها برای خود خرید می کنم . فراتر از سلیقه های آنها که دوستم دارند . شالی سفید با خطوطی اندک سیاه . چقدر این سفیدی پلید را می شود نفرین کرد ، می شود دوست داشت ، می شود برایش مُرد !

باران نیامده زرد می شوم . امروز که همه سیاه می پوشند من سفید می شوم و زرد : پوسیده ی پوسیده !

کاش ریز ِ ریز بودم . آنچنان که در نگاهها دفن بودم . نه به دوش کشنده ی هزاران پلیدی ...

لطفاً تمامش کن !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 11:18 | سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

زمین گرد بود

گالیله می گفت زمین گرده . کلیسا بهش گفت : " ساکت باش !"

گالیله مرغش یک پا داشت اما بعد تصمیم گرفت با همون یک پا فرار کنه .

ولی زمین هنوز گرد بود !!! و هنوز گرد هست ...


۱- هزار جلسه هم که باشد و هزار ترازو ، در این زمینه هنوز عاقلم . هیچ اعترافی را باور نمی کنم و تنها به طور اتفاقی چند کلمه ای را شنیدم .

۲- گفته شده که خیلی خنده داره که پیرزن ۷۰ ساله را بگیریم و ازش اعتراف بگیریم که قصد   :        تحول م خ م ل ی داشته . حکایت امروز چیست ؟!

۳ - چقدر این روزها از نام خانوادگی ام دلم می گیرد ...

۴- برای همه ی دوستان کنکوری که قبول شدند آرزوی صبر  دارم !!! لطفاً به هیچ عنوان دانشگاه الزهرا را انتخاب نکنید . این تنها یک نصیحت دوستانه بود !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:21 | یکشنبه یازدهم مرداد 1388 •

ستاره من

میان تمام فریادها ، کف پشت بام دراز می کشم و اندک ستاره ها را نگاه می کنم . به یاد تمام کودکی که کف پشت بام دراز می کشیدم و قادر به شمارش ستاره ها نبودم ...

زمانی که سر بزرگترین ستاره دعوا می کردیم که کدامیک را از آن خود کنیم و من کوچکترینش را انتخاب می کردم و قلدرترینمان ماه را تصاحب می کرد .

فریادها که به اوج می رود آرزو می کنم کاش زندگی به سادگی خواندن " هانس کریستین اندرسن " بود زمانی که لازم نبود زیر هر اتفاق و نشانه ای خط بکشیم و بگوییم : " این آرکی تایپ ... این یکی سمبل ... این یکی استعاره .... " آن موقع که داستان ها به سادگی واژه هایشان بودند .

آن زمان که "شیر " در جلد نارنجی " قصه های خوب برای بچه های خوب " همان شیر معنی می شد ...

آن زمان که معصومانه گناهکار بودم...

کف پشت بام دراز می کشم ، فریادها به اوج می رود . من فریادی ندارم . گوش می سپارم و از تک تک ستاره های دیدنی و نادیدنی خواهش می کنم بر من سقوط کنند و تمام وجودم را در شعله هایشان بسوزانند .

این روزها که همه به ستاره چینی می روند و به آن سوسوی اندک هم رحم نمی کنند گویی من هم بی رحم شده ام !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 11:25 | دوشنبه پنجم مرداد 1388 •

تمام ناتمام من

روزها را می گذارم کناری که دیگر لگدکوب خیالی نشود . چشمها باز و تاریکی فراگیر تمام نگاه را می نوازد .

چرا هیچ کس برایمان از سفیدی نگفت ؟ همه ی درختان سرو را به شقایق بردند . سر به دیوار می کوبم بلکه فراموش شود اما خاطره ای است عجیب ماندگار ...

ماندگارتر از خاطرات اختیاریه ...

هزاران مسکن را می بلعم اما هنوز تمام سیاهی ها را می بینم حتی هنگامی که صدایی بیجان صبح را ندا می دهد .

کدام ندا ؟ چرا نامها معانی را در آغوش می فشارند ؟ چرا تمام غمنامه ها دوباره سروده می شوند ؟

درد من نگاهی سرخ نیست . من به هزاران تهمینه می اندیشم و هزاران اسب بی سوار ...

تهوع می دود و تمام امیدها را به لجن می کشد .

چرا این کابوس های سراسر حقیقی در بیداری و خواب رهایم نمی کنند

آن سلسله ی اشکانی را در خاطر داری ؟ آه ، آری تمام آن آزادی ملوک الطوایفی ؟ تمام آن گسیختگی که زنجیره را پاره کرد ؟ تقصیر خودشان است . می خواستند با اشک آغاز نکنند ...


دلم می پوسد از نگاهی که در خانه ی مجازی اش می نویسد مرگ ارامنه دلخراش اما آنقدر مهم نیست که فکر مسلمانی را به خود مشغول کند !!!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 10:29 | جمعه دوم مرداد 1388