تبليغاتX
بهار درد

زخمی

هزار بار وجب می زنم تمام درازای ساختمان را ...

هنوز زندگی را کم می آورم


نه ، احساس تنفری نیست . تاب خوردن در دنیایی است که قانونش لهیده ترم می کند .

لطفاً در مشتهایتان پناهم دهید و تا می توانید خردم کنید شاید رها شوم از این همه آلودگی ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:33 | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

اجباری

موضوع انشا بود : همه ی ایران سرای من است

نوشتم ایران سرای من است ، اما به سقف محتاجم .

ایران سرای من است اما فقط چند پاره اش را دیدم ...

معلم گفت : " بی ربط بود " برایم یک ۱۶ با کلی منت گذاشت .


می پرد وسط صورتم . می گوید : " هیچ راهی نیست . می خواستی ... "

من لبخند می زنم بیشتر می پرد وسط صورتم . فریادش جلوتر از نگاهش می رقصد و یک لبخند بزرگتر نثارش می کنم . می گویم : " بحث انتخاب بود نه اجبار "

باز صدایش را رها می کند : " اینجا انتخابی نیست ! "

این صادقانه ترین حرفی است که از زبانش شنیده ام . باز لبخند می زنم . منتظر هیچ آرزویی نیستم و این حسابی خوشبختم می کند .

ابتدای بیست و خرده ای سالگی می دانم منتظر هیچ آرزویی نیستم . این روزها اگر تمام شوم ، خوشبخت تر از همیشه بوده ام .

حیف که تهدیدهایش هم قلبم را نمی لرزاند ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 15:38 | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

snapshot

جیره ی روزنامه ی امروزم با هیچ مسکنی آرام نشد . خبر ساده ی رسیدگی به پرونده کهـ+ریز+ک من را پرت کرد به یازده سالگی ام ...

یک مشت آدم نشسته بودند پشت میزها و به ریششان دست می کشیدند و چند نفر از حق دم می زدند و در نهایت تنها ریش تراش یکی از افرادی که برای حقش فریاد می کرد به دستش رسید  و هزاران نفر به سرنوشت عزت ، فرشته و حامی حسادت کردند...

امروز هم شاید کمربند گم شده ای ، پیدا شود . کسی چه می داند ؟

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:54 | پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 •

9

۱- زن که می گوید : " عالی بود " بیشتر در زمین فرو می روم . می خواهم دیده نشوم اما آن نگاه عمیق خسته می کند مرا ...

۲- این تابستان مزخرف هم تمام تاب من را به تب انداخت اما باز هم ترجیحش می دهم به راهروها و پله هایی در آن هزاران نفر به بت پرستی ایستاده اند ... آخ که این قداست چه ارزان خرج می شود .

۳- سردر دانشگاه را که دیدم ، روز اول قدم زد در سرم . زمانی که دیگر از یاد برده بودم فعل دوست داشتن را و در همین فراموشی چه گناهانی مرتکب شده بودم ... برایش بغض نکردم . مثل آدم آهنی راه افتادم . برخلاف آن روز که گمان می کردم ، آرزوها چقدر زود در مشتم جا گرفته اند . چند وقت بعدش سوخته بودم ؟

سه سال وقت تلف کردم و تمام رؤیاهایم را به آتش کشیدم .

پراکندگی ذهنم امشب مرا هم بیچاره کرده ... الان بیست و خرده ای سالته ... این دردآورترین جمله ای است که شنیده ام با انگشتانم دیگر نمی توانم عدد سنم را نشان دهم . آرزوی بازگشتی هم نیست

فقط ۹ سال وقت دارم ...


دلم برای  (ص د ا ی ع د ا ل ت ) و ( ا ع ت م ا د م ل ی ) تنگ شده . هنوز هم اشک می ریزم بی آنکه بخواهم

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:45 | یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 •

...

کجای این دوست داشتن گم کرده ای مرا ؟!
!! نوشته شده توسط آدم برفی | 14:56 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •