زخمی
هنوز زندگی را کم می آورم
نه ، احساس تنفری نیست . تاب خوردن در دنیایی است که قانونش لهیده ترم می کند .
لطفاً در مشتهایتان پناهم دهید و تا می توانید خردم کنید شاید رها شوم از این همه آلودگی ...
اجباری
نوشتم ایران سرای من است ، اما به سقف محتاجم .
ایران سرای من است اما فقط چند پاره اش را دیدم ...
معلم گفت : " بی ربط بود " برایم یک ۱۶ با کلی منت گذاشت .
می پرد وسط صورتم . می گوید : " هیچ راهی نیست . می خواستی ... "
من لبخند می زنم بیشتر می پرد وسط صورتم . فریادش جلوتر از نگاهش می رقصد و یک لبخند بزرگتر نثارش می کنم . می گویم : " بحث انتخاب بود نه اجبار "
باز صدایش را رها می کند : " اینجا انتخابی نیست ! "
این صادقانه ترین حرفی است که از زبانش شنیده ام . باز لبخند می زنم . منتظر هیچ آرزویی نیستم و این حسابی خوشبختم می کند .
ابتدای بیست و خرده ای سالگی می دانم منتظر هیچ آرزویی نیستم . این روزها اگر تمام شوم ، خوشبخت تر از همیشه بوده ام .
حیف که تهدیدهایش هم قلبم را نمی لرزاند ...
snapshot
یک مشت آدم نشسته بودند پشت میزها و به ریششان دست می کشیدند و چند نفر از حق دم می زدند و در نهایت تنها ریش تراش یکی از افرادی که برای حقش فریاد می کرد به دستش رسید و هزاران نفر به سرنوشت عزت ، فرشته و حامی حسادت کردند...
امروز هم شاید کمربند گم شده ای ، پیدا شود . کسی چه می داند ؟
9
۲- این تابستان مزخرف هم تمام تاب من را به تب انداخت اما باز هم ترجیحش می دهم به راهروها و پله هایی در آن هزاران نفر به بت پرستی ایستاده اند ... آخ که این قداست چه ارزان خرج می شود .
۳- سردر دانشگاه را که دیدم ، روز اول قدم زد در سرم . زمانی که دیگر از یاد برده بودم فعل دوست داشتن را و در همین فراموشی چه گناهانی مرتکب شده بودم ... برایش بغض نکردم . مثل آدم آهنی راه افتادم . برخلاف آن روز که گمان می کردم ، آرزوها چقدر زود در مشتم جا گرفته اند . چند وقت بعدش سوخته بودم ؟
سه سال وقت تلف کردم و تمام رؤیاهایم را به آتش کشیدم .
پراکندگی ذهنم امشب مرا هم بیچاره کرده ... الان بیست و خرده ای سالته ... این دردآورترین جمله ای است که شنیده ام با انگشتانم دیگر نمی توانم عدد سنم را نشان دهم . آرزوی بازگشتی هم نیست
فقط ۹ سال وقت دارم ...
دلم برای (ص د ا ی ع د ا ل ت ) و ( ا ع ت م ا د م ل ی ) تنگ شده . هنوز هم اشک می ریزم بی آنکه بخواهم


