11111
عیب ندارد چشمان همه بسته بود !!!
کوزه
سرگرمم در واژه ها ، در سطرها ، در کتابها ، سرگرم فردا ... فردا ... فردا ...
خبرها را که نابود می کنم ، نفس می کشم . آخ ، این گِل چه مست می شود !
چه لذتی دارد فرار در مستی ! نابودی ... بودن در تمام نابودن ها ... به محاق هم نمی روم ! هستم تا آنجا که بخواهی ببینی ...
اگر نیامدم و گِل بازی ام طول کشید ، هیچ نمی شود . تنها استراحتی دارم از گفتن فکرها
قدم می زنم در خانه هایتان ... هستم شاید گاه من را ببینید
کوزه را که از نو ساختم می آیم ...
جد بزرگ
به تبرکش و اینکه چقدر از این سر زیر خاک باقی مانده است ؟!
جدم پیش از آنکه مرا در ذهنش جای دهد ، مرد ! و جد دیگرم تازه مرا شناخت که آلزایمر گرفت . عجب سرهایی داشتند !!! چقدر می ترسیدند از یک نام .
نام ؟ چه متبرک بودم در آغاز... نامم را گذاشتند مژده بلکه جنگ تمام شود و جنگ هیچ وقت تمام نشد . شاید برای همین جدم آلزایمر را در سرش جای داد .
می گویند حیف بود سرش ... انگار چند باری سرش را خواستند به زمین بزنند تازه دستش را هم می خواستند قطع کنند ! سرش به سنگ خورد و داد زد : " آی آدمها ... " و ادامه نداد .شاید همین جا آلزایمر گرفت .
آن زمان جد دیگرم زیر خاک استراحت می کرد.
حالا وقتی به سر جدم قسمم می دهند ، بدجور گیج می شوم . سر کدامشان را می گویند ؟!
عکس یادگاری
هفته ی گذشته ، ماه گذشته ، سال گذشته ، ۳۰ سال قبل چقدر خوشبخت بودم
تمام روزهایی که زندگی نکرده ام چقدر خندیده ام.
تمام فردا ها را زندگی کرده ام و همه اش را خوشبخت بوده ام !!!
همه آنجا بودند وقتی کنار آزادی عکس یادگاری گرفتم ... عکس یادگاری گرفتیم ... یادت هست همین فردا پس فرداها بود ، یکی از همان روزهای ابدی !


