راه ترکستان
ترم سوم بودم . ابتدای فهم رشته و دانشگاه ! کتاب رستم و اسفندیار را زده بودم زیر بغلم . راه را آمده بودم و کلاس تشکیل نمی شد . صدا چهار بار دانشگاه را لرزاند که آقای دکتر Ghalibaf تشریف آورده اند...
باز هم ترم سوم بودم . همایش بین المللی مولانا ... کلاس ها تشکیل می شد . محل همایش فاصله زیادی با دانشگاه نداشت .
ترم پنج ... همایش بین المللی سنایی ... این بار خود دانشگاه . شمارش معکوس برای امتحانات و تعطیلی خود بخود کلاسها . ویژه نامه همایش و خلاصه مقالات گویا محدود بود . نمی گویم دست کجی ، کم از آن هم نداشت . محدودیت را روی هوا زدیم.
بعدها حجم بیشماری از همان محدودیت را دیدیم : انبار شده و خاک گرفته .
چند ماه پیش ، کارنامه صد سال شعر زنان ... باز هم در منزلگه ویران خویشمان . از ما خواهش و التماس و استاد گردنش از مو باریکتر که آموزش اجازه نمی دهد . [همه باور کردیم!]
و چند روز پیش ، آقای Ghear`ati تشریف آوردند و کلاسها تشکیل نشد !
دوستان مشتاقانه به دیدار شتافتند . قطعاً سالن از زمان همایش های بین المللی پر تر بود ...
اینها اصلاً تعجب ندارد . تعجب دارد که یک دانشجو به سبب همایش غیبت بجان بخرد...
مچاله
تمام این تکرار ها خراش می دهند . بی اضطراب فریاد می زند . تنفر را هزار بار هدیه می کند و پس می گیرد . هزاران بار می خندد و هربار به عمق درد پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و سخت پر از تاب می شوم .
مچاله ام . یک سیب لهیده . یک انار خشکیده .
سرخم از بیچارگی و همین بس !
و چه دردناک است این دارایی نفرت انگیز ! این سرخی !
چقدر مانده به کوری ؟ به کری ؟ به مست بودن ؟ به خواب ؟


