تبليغاتX
بهار درد

راه ترکستان

بعضی اتفاق ها اصلاً عجیب نیست .

ترم سوم بودم . ابتدای فهم رشته و دانشگاه ! کتاب رستم و اسفندیار را زده بودم زیر بغلم . راه را آمده بودم و کلاس تشکیل نمی شد . صدا چهار بار دانشگاه را لرزاند که آقای دکتر Ghalibaf تشریف آورده اند...

باز هم ترم سوم بودم . همایش بین المللی مولانا ... کلاس ها تشکیل می شد . محل همایش فاصله زیادی با دانشگاه نداشت .

ترم پنج ... همایش بین المللی سنایی ... این بار خود دانشگاه . شمارش معکوس برای امتحانات و تعطیلی خود بخود کلاسها . ویژه نامه همایش و خلاصه مقالات گویا محدود بود . نمی گویم دست کجی ، کم از آن هم نداشت . محدودیت را روی هوا زدیم.

بعدها حجم بیشماری از همان محدودیت را دیدیم : انبار شده و خاک گرفته .

چند ماه پیش ، کارنامه صد سال شعر زنان ... باز هم در منزلگه ویران خویشمان . از ما خواهش و التماس و استاد گردنش از مو باریکتر که آموزش اجازه نمی دهد . [همه باور کردیم!]

و چند روز پیش ، آقای Ghear`ati تشریف آوردند و کلاسها تشکیل نشد !

دوستان مشتاقانه به دیدار شتافتند . قطعاً سالن از زمان همایش های بین المللی پر تر بود ...

اینها اصلاً تعجب ندارد . تعجب دارد که یک دانشجو به سبب همایش غیبت بجان بخرد...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:56 | چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 •

مچاله

نشستن در این نگاه تیره ، مچاله ام می کند . آنقدر که آرزوی ...

تمام این تکرار ها خراش می دهند . بی اضطراب فریاد می زند . تنفر را هزار بار هدیه می کند و پس می گیرد . هزاران بار می خندد و هربار به عمق درد پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و سخت پر از تاب می شوم .

مچاله ام . یک سیب لهیده . یک انار خشکیده .

سرخم از بیچارگی و همین بس !

و چه دردناک است این دارایی نفرت انگیز ! این سرخی !

چقدر مانده به کوری ؟ به کری ؟ به مست بودن ؟ به خواب ؟

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:58 | جمعه بیست و دوم آبان 1388

تب

 تو که سایه می شوی زیر لحاف سنگین و پاره ی دلم خوابم می برد .

عجب کابوس صورتی رنگی !

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:26 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •