مطابق قانون
به زور مجبورم می کنند تازه ای ناشناخته شوم . سایه هایی که افتاده اند روی مجاز و حقیقتم و تنها ...هیچ ! مهم نیست . هیچ کدامش مهم نیست . هزار بار بر کاشی ها می کوبم . گاه سراسر قدرتم و نمی دانم چرا فقط وحشت می کنم ؟! چرا نمی گذارم تمام شود ؟!
لیوان را که برگرداند ، گفت : « نصف به نصف » راحت زدم زیرش . نه ، مگر ممکن بود ؟ ... آه ... بله ! مطابق قانون ... بله ... مطابق قانون ! مطابق خودخواهی ...
حالا سالهاست که می خندد و برای همیشه فراموش کرده است که نیمه ی آن لیوان از آن من بود و من همه اش را کیسه ی سیاهی خالی کردم ... اشتباه نکرده بودم ؟ بله ! بله ! مطابق قانون کار درستی بود ... مطابق همان قانون که نوشیدن چای و تف کردن ته مانده ی قند و لبخند تمسخر آمیز را دستور می دهد . حالا سالهاست که می داند چه سختی بیهوده ای را تحمل کرده ...
سرش را می آورد جلو و می گوید : « درست همسن شماست ... ببین از این گلها خوشت می آید ؟»
می گویند : « بهوش که آمد تمامش کرد ... » آنقدر گیجم که روی آن تخت لعنتی دراز می کشم و تمام تلاشم را می کنم تا اشکی نریزم ... می گویم : « کی رفت ؟» جواب می دهد :« وقتی خوابت برد ...»
هیچ کس حق ندارد به من بگوید چه بنویس ... همین هم از دست برود چه باقی می ماند ؟!
در انتظار فردایم ... شاید در آن اتاقک سه سنگی داستانی بنویسم ... اما نه فکرم خشکیده ...

