تبليغاتX
بهار درد - نگاه

نگاه

لعنتی وسط این داغونی راه افتادی اومدی وسط خوابهای من که چی ؟ هزار سال هم که بدوم بازنخواهم گشت ... هزار بار هم که بلرزم دیگر نخواهم گفت ... نه ، همان یک بار کافیست ...

آره ، یه پاک کن بردار و علامتهای تعجب را یک به یک پاک کن . بعد اندیشه کن اگر بعد از این انتها باز راهی باشد دیگر هیچ امیدی نخواهی داشت و هیچ کاری جز التماس... فکر کن که همه ی امیدت به دری باشد که انتظار قفل بودنش را داری اما با دروازه ای بزرگ روبرو می شوی...

نه ، نه ، نه ....


۱- بنا به دلیلی قسمتی حذف شد ، شاید بهتر بود نوشته نمی شد .

۲- سوم خرداد یک فراخوان داستان کوتاه با موضوع جنگ تحمیلی منتشر می شود . اگر فرصت کردم لینک را اضافه می کنم . حس می کنم این نوع فراخوان ها ـ برخلاف برخوردی که برخی اصحاب داستان نویس دارند ـ جای کار بسیار دارد و تصور من این است که به جای تکیه بر ارزشهایی نظیر فداکاری ، شهادت ، ایمان و... می توان مسائلی دیگر را نمایش داد . ارزش های یاد شده به جای خود مقدس هستند اما تکرار برخی موارد تنها امری فاجعه آمیز را ساده نشان می دهد .

۳- این روزها سخت به دنبال زمانی برای خواندن " دا " هستم .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 14:18 | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 •