تبليغاتX
بهار درد - سوگواری

سوگواری

روزهای اول که داغ بود ، آزادی پیچیده بود و دانشجو اصلاً یعنی همین : فعالیت سیاسی ... چند روز بعد تمام پوسترهای ستاد را کندند و به ثانیه  هم نرسیده بود که : بعله ، در تمام دانشگاه های کشور تبلیغات ممنوع است . امروز به به می گویم که نخواستند خسته شوم !

روزهای بعد دیدم در سایت دانشگاه مطلبی آمده در حمایت از یکی از کاندیداها !!! پس تبلیغات در سایت دانشگاه اشکالی ندارد !!! رئیس دانشگاه با تمسخر به دستبندهای سبزمان نگاه می کند و ما پر از غرور پیروزی و او همچنان تمسخر ...

صداها در گوش هم می گویند : بعله ، باید هم از آمدن رهنورد بترسد ، ناسلامتی آمده و روی صندلی ریاست او نشسته ...

می گویم : " این بیچاره چه به این حرفها ؟! رهنورد خودش استعفا داد " و بعد می بینم پر بی راه هم نیست . انگار ماری که در قلب زری ـ در سووشون ـ خانه کرده بود تمام روحم را نیش می زند . دستاوردهای دانشگاه الزهرا در دولت نهم می آید و ابتدای سایت می نشیند و تبلیغات ممنوع است .

زنگ می زنم به دوستان ، می پرسم آیا تبلیغات آنجا هم ممنوع است به حرفم می خندند و می گویند : " ببین خودشان گفتند دانشگاه باید محیط سیاسی باشد "

دانشگاه تبریز در تب و تاب ، دانشگاه زنجان در احساس انتقامجویی ، دانشگاه تهران لبخند می زند ...

می نشینند کف خیاط ، جلوی در ورودی و شعار می دهند و من بی تفاوت ـ در حالی که از بغض خفه شده ام ـ عبور می کنم و می روم سرجلسه ی امتحان و صدایشان را می شنوم : هموطنت رو کشتن ، تو فکر امتحانی ...

صدایشان در مغزم می پیچد . به خود می گویم : آروم ، تو ایرانی نیستی ! دیگه به این موارد کاری نداری . اولین بار در زندگیم بی آنکه کتاب را بخوانم سر جلسه می نشینم و برگه را با تمام چیزهایی که از دبستان سر صف شنیده ام ، پر می کنم ... فقط پر می کنم و صدایشان هنوز در سرم می چرخد و بعد می آیم و چون منافقی کنارشان می نشینم . چرا ؟ من که ایرانی نیستم ! احساس که دارم ...

می گوید هر روز قطع نخاعی ... سرم گیج می رود . رئیس دانشگاه در اتاقش چای می نوشد . حراست می خندد و من گریه می کنم .. نه برای هدفم ، نه برای آنها که هنوز هدف دارند . سرم گیج می رود از قدرت طلبی ... چطور خانم دکتر مباشری ، رئیس دانشگاه ، با عشق تمام ریزه های آیات را تفسیر می کند و مثنوی می خواند اما هیچ گاه اشک نمی ریزد بر ظلم و هیچ گاه همراه نیست با هزاران فریاد درد! و همواره دستاوردهای غرب را بر مغز سرمان می کوبد و از سالهایی که میانشان زندگی کرده می گوید . و مانند همیشه نگاهش خواهم کرد و می اندیشم سوگواری ، اصلاً مورد سیاسی نیست ! اصلاً مرگ رؤیاهایم نیست ! اصلاً با تمام اینها منافات دارد . تنها سوگواری است و من از درون خرد خردم آنقدر که توان گفتن یک الله اکبر هم ندارم ...

خدا نجاتمان دهد !

*

پ. ن :

خنده ام می گیرد که چنین حرفهای ساده ای سبب هک شدن ایمیلم شود ! آنچه که برایم اهمیتی ندارد ! این است راه مبارزه با یک سرخورده؟ هرچند ترجیح می دهم سرخوردگی ام سرخورده تر شود تا امید کسی پایمال ! کاش نگاههایمان بهم پیوند می خورد بی هیچ ستمی!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:10 | چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 •