تلاش
می دانم برای دقیقه ای بعد برنامه ای نیست و این چه می بخشد به ذهنی بیهوده که دیگر جستجوی فضیلتی و هنری را نمی خواهد .
قدمهایم را جا گذاشته ام . جایی شبیه سنگفرش های قیطریه و میان تمام خجالتی که بر دوشم سنگینی می کرد و می دانستم از همان ابتدا باید نگاهم سر بخورد .
بیهوده نه به دیروز نداشته ات دل ببند و نه به امید فردایت . تلاشها در بی تفاوتی عظیمی مرده اند . به جستجوی کدام فضیلت باید رفت ؟!
پ. ن :
۱- انتظاری ندارم تا فهمیده شوم . تا کنون کجا دانسته شده ام ؟ و کجا مهم بوده ام ؟ محبت ها و چاپلوسی ها تنها به خنده ام می اندازد .
۲- امتحانات را به بدترین صورت می گذرانم و احساس آسوده ای دارم از بی اهمیت بودنشان... از زمان که می گذرد و من باز وقت کم آورده ام ... باز خوابم برده است ... باز همان بغض لعنتی ...
۳- آسودگی و نداشتن غم فردا ، بیش از پیش من را دلتنگ انتظارم کرده و درگیر تنها آرزویم . نمی دانم کی رمز سه حرفی این جدول را پر می کنم در حالی که رمز را می دانم و این سه خانه ی پشت سر هم را نمی یابم .
۴- فکر کنید یانه ، تفاوتی ندارد . نقطه ی پایان تمام فکرهایت در باور کنونی ات خفته است . لطفاً مرا به تفکر دعوت نکنید وقتی خود نیز چنین نمی کنید .

