تبليغاتX
بهار درد - جهان کوچک

جهان کوچک

زمانی که چشمانت می لغزد بر تمام واژه هایم ، تمام من و ما بخشی از تاریخ هستیم و تو به سبب آنکه خون آدم و حوّا را در رگ داری ، خواهر و برادر ما خواهی بود ...

زمانی که تو نفس می کشی و ما در نفس هایت لبخند می زنیم. ما که گاه جسم و گاه روحمان را فدا کردیم و خواه و ناخواه نفس زدیم و بعد تنها خون را در حلقمان و قلبمان حس کردیم .

زمانی که تو رنگ اسلحه را تنها در موزه ها خواهی دید و جهان را به سادگی کره ی جغرافیای کوچکی در دستت جای می دهی و در کشور کوچکی به عنوان " جهان" راه می روی ، آن زمان همه ی ما زیر خاکها پودر شده ایم و تمام عکس هایمان در کشور کوچک دست به دست می چرخد .

و به ما سمبل آزادی می گویند و ما تا ابد زنده ایم .


۱- با تعجب روزنامه را نگاه می کنم ، سرتاسر عکس ها به خون آلوده است : قیام ۳۰ تیر . جوان ۱۹ ساله ای که فریاد می زد : یا مرگ ، یا مصدق !

پدربزرگ برایم تمام آن روز را تعریف می کند و بعد روزنامه در طول زمان گم می شود ...

۲- ۳۰ تیر ، ۲۵ مرداد ، ۲۸ مرداد ، ۱۷ شهریور و ... همینطور ادامه می یابد و تمام ماه ها را در آغوش می کشد .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:35 | چهارشنبه دهم تیر 1388 •