<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهار درد</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/</link>
<description>درد را از هر طرف که بخوانی درد است، بیهوده دنبال میانبر نباش! </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 17:46:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تسلیم</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>یک میز تو را وادار می کند هزار دروغ بشنوی ! یک کت و شلوار ، یک عینک ، یک میز و تلفنی که دائماً زنگ های بیهوده می خورد ... عجب حس برتری زیبایی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک صندلی تو را وادار می کند به راحتی باور کنی ... بازی بخوری ... یک صندلی تو را فرو می برد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 17:46:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>تمام لحظه ها خاک می خورم . گاه سرفه ام می گیرد و گاه گریه ام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با سقف دوست شده ام . تمام روز و تمام تاریکی شب ، ترک هایش لبخند می زنند . بر تمام سرفه هایم صبورانه لبخند می زند . حبس نگاه این سقف شده ام . این گرمای ناامن !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
 بیشتر از آنکه زنده باشم ، خوابیده ام . نقش بازی کرده ام و هزار بار دور سرم چرخیده ام و هنوز زنده ام .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 18:41:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه ترکستان</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>بعضی اتفاق ها اصلاً عجیب نیست .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترم سوم بودم . ابتدای فهم رشته و دانشگاه ! کتاب رستم و اسفندیار را زده بودم زیر بغلم . راه را آمده بودم و کلاس تشکیل نمی شد . صدا چهار بار دانشگاه را لرزاند که آقای دکتر Ghalibaf تشریف آورده اند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم ترم سوم بودم . همایش بین المللی مولانا ... کلاس ها تشکیل می شد . محل همایش فاصله زیادی با دانشگاه نداشت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترم پنج ... همایش بین المللی سنایی ... این بار خود دانشگاه . شمارش معکوس برای امتحانات و تعطیلی خود بخود کلاسها . ویژه نامه همایش و خلاصه مقالات گویا محدود بود . نمی گویم دست کجی ، کم از آن هم نداشت . محدودیت را روی هوا زدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدها حجم بیشماری از همان محدودیت را دیدیم : انبار شده و خاک گرفته .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند ماه پیش ، کارنامه صد سال شعر زنان ... باز هم در منزلگه ویران خویشمان . از ما خواهش و التماس و استاد گردنش از مو باریکتر که آموزش اجازه نمی دهد . [همه باور کردیم!]&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چند روز پیش ، آقای Ghear`ati تشریف آوردند و کلاسها تشکیل نشد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان مشتاقانه به دیدار شتافتند . قطعاً سالن از زمان همایش های بین المللی پر تر بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها اصلاً تعجب ندارد . تعجب دارد که یک دانشجو به سبب همایش غیبت بجان بخرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مچاله</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>نشستن در این نگاه تیره ، مچاله ام می کند . آنقدر که آرزوی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام این تکرار ها خراش می دهند . بی اضطراب فریاد می زند . تنفر را هزار بار هدیه می کند و پس می گیرد . هزاران بار می خندد و هربار به عمق درد پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و سخت پر از تاب می شوم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مچاله ام . یک سیب لهیده . یک انار خشکیده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرخم از بیچارگی و همین بس ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چه دردناک است این دارایی نفرت انگیز ! این سرخی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر مانده به کوری ؟ به کری ؟ به مست بودن ؟ به خواب ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 13:28:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تب</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description> تو که سایه می شوی زیر لحاف سنگین و پاره ی دلم خوابم می برد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب کابوس صورتی رنگی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 14:55:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>11111</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>ابرها به اشتباه عدد نگاهم را ثبت کردند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عیب ندارد چشمان همه بسته بود !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 14:51:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوزه</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>سرگرمم ... سرم گرم گِل مغزم که عجیب محکم است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرگرمم در واژه ها ، در سطرها ، در کتابها ، سرگرم فردا ... فردا ... فردا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبرها را که نابود می کنم ، نفس می کشم . آخ ، این گِل چه مست می شود ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه لذتی دارد فرار در مستی ! نابودی ... بودن در تمام نابودن ها ... به محاق هم نمی روم ! هستم تا آنجا که بخواهی ببینی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر نیامدم و گِل بازی ام طول کشید ، هیچ نمی شود . تنها استراحتی دارم از گفتن فکرها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدم می زنم در خانه هایتان ... هستم شاید گاه من را ببینید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوزه را که از نو ساختم می آیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 16:24:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جد بزرگ</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>چند وقتی است که به جدم فکر می کنم ... به خصوص به سرش ، به سر جدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تبرکش و اینکه چقدر از این سر زیر خاک باقی مانده است ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدم پیش از آنکه مرا در ذهنش جای دهد ، مرد ! و جد دیگرم تازه مرا شناخت که آلزایمر گرفت . عجب سرهایی داشتند !!! چقدر می ترسیدند از یک نام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام ؟ چه متبرک بودم در آغاز... نامم را گذاشتند مژده بلکه جنگ تمام شود و جنگ هیچ وقت تمام نشد . شاید برای همین جدم آلزایمر را در سرش جای داد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند حیف بود سرش ... انگار چند باری سرش را خواستند به زمین بزنند تازه دستش را هم می خواستند قطع کنند ! سرش به سنگ خورد و داد زد : &quot; آی آدمها ... &quot; و ادامه نداد .شاید همین جا آلزایمر گرفت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن زمان جد دیگرم زیر خاک استراحت می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا وقتی به سر جدم قسمم می دهند ، بدجور گیج می شوم . سر کدامشان را می گویند ؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 15:47:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس یادگاری</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>چقدر دیروز و امروز خوشبخت بوده ام ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ی گذشته ، ماه گذشته ، سال گذشته ، ۳۰ سال قبل چقدر خوشبخت بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام روزهایی که زندگی نکرده ام چقدر خندیده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام فردا ها را زندگی کرده ام و همه اش را خوشبخت بوده ام !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه آنجا بودند وقتی کنار آزادی عکس یادگاری گرفتم ... عکس یادگاری گرفتیم ... یادت هست همین فردا پس فرداها بود ، یکی از همان روزهای ابدی !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 13:29:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زخمی</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>هزار بار وجب می زنم تمام درازای ساختمان را ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز زندگی را کم می آورم
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه ، احساس تنفری نیست . تاب خوردن در دنیایی است که قانونش لهیده ترم می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفاً در مشتهایتان پناهم دهید و تا می توانید خردم کنید شاید رها شوم از این همه آلودگی ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 19:02:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
