<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهار درد</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/</link>
<description>درد را از هر طرف که بخوانی درد است، بیهوده دنبال میانبر نباش! </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 14:55:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تب</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description> تو که سایه می شوی زیر لحاف سنگین و پاره ی دلم خوابم می برد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب کابوس صورتی رنگی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 14:55:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>11111</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>ابرها به اشتباه عدد نگاهم را ثبت کردند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عیب ندارد چشمان همه بسته بود !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 14:51:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوزه</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>سرگرمم ... سرم گرم گِل مغزم که عجیب محکم است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرگرمم در واژه ها ، در سطرها ، در کتابها ، سرگرم فردا ... فردا ... فردا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبرها را که نابود می کنم ، نفس می کشم . آخ ، این گِل چه مست می شود ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه لذتی دارد فرار در مستی ! نابودی ... بودن در تمام نابودن ها ... به محاق هم نمی روم ! هستم تا آنجا که بخواهی ببینی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر نیامدم و گِل بازی ام طول کشید ، هیچ نمی شود . تنها استراحتی دارم از گفتن فکرها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدم می زنم در خانه هایتان ... هستم شاید گاه من را ببینید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوزه را که از نو ساختم می آیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 16:24:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جد بزرگ</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>چند وقتی است که به جدم فکر می کنم ... به خصوص به سرش ، به سر جدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تبرکش و اینکه چقدر از این سر زیر خاک باقی مانده است ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدم پیش از آنکه مرا در ذهنش جای دهد ، مرد ! و جد دیگرم تازه مرا شناخت که آلزایمر گرفت . عجب سرهایی داشتند !!! چقدر می ترسیدند از یک نام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام ؟ چه متبرک بودم در آغاز... نامم را گذاشتند مژده بلکه جنگ تمام شود و جنگ هیچ وقت تمام نشد . شاید برای همین جدم آلزایمر را در سرش جای داد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند حیف بود سرش ... انگار چند باری سرش را خواستند به زمین بزنند تازه دستش را هم می خواستند قطع کنند ! سرش به سنگ خورد و داد زد : &quot; آی آدمها ... &quot; و ادامه نداد .شاید همین جا آلزایمر گرفت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن زمان جد دیگرم زیر خاک استراحت می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا وقتی به سر جدم قسمم می دهند ، بدجور گیج می شوم . سر کدامشان را می گویند ؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 15:47:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس یادگاری</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>چقدر دیروز و امروز خوشبخت بوده ام ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ی گذشته ، ماه گذشته ، سال گذشته ، ۳۰ سال قبل چقدر خوشبخت بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام روزهایی که زندگی نکرده ام چقدر خندیده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام فردا ها را زندگی کرده ام و همه اش را خوشبخت بوده ام !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه آنجا بودند وقتی کنار آزادی عکس یادگاری گرفتم ... عکس یادگاری گرفتیم ... یادت هست همین فردا پس فرداها بود ، یکی از همان روزهای ابدی !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 13:29:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زخمی</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>هزار بار وجب می زنم تمام درازای ساختمان را ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز زندگی را کم می آورم
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه ، احساس تنفری نیست . تاب خوردن در دنیایی است که قانونش لهیده ترم می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفاً در مشتهایتان پناهم دهید و تا می توانید خردم کنید شاید رها شوم از این همه آلودگی ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 19:02:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجباری </title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>موضوع انشا بود : همه ی ایران سرای من است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتم ایران سرای من است ، اما به سقف محتاجم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایران سرای من است اما فقط چند پاره اش را دیدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلم گفت : &quot; بی ربط بود &quot; برایم یک ۱۶ با کلی منت گذاشت .
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می پرد وسط صورتم . می گوید : &quot; هیچ راهی نیست . می خواستی ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من لبخند می زنم بیشتر می پرد وسط صورتم . فریادش جلوتر از نگاهش می رقصد و یک لبخند بزرگتر نثارش می کنم . می گویم : &quot; بحث انتخاب بود نه اجبار &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز صدایش را رها می کند : &quot; اینجا انتخابی نیست ! &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این صادقانه ترین حرفی است که از زبانش شنیده ام . باز لبخند می زنم . منتظر هیچ آرزویی نیستم و این حسابی خوشبختم می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابتدای بیست و خرده ای سالگی می دانم منتظر هیچ آرزویی نیستم . این روزها اگر تمام شوم ، خوشبخت تر از همیشه بوده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف که تهدیدهایش هم قلبم را نمی لرزاند ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 12:07:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>snapshot</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>جیره ی روزنامه ی امروزم با هیچ مسکنی آرام نشد . خبر ساده ی رسیدگی به پرونده کهـ+ریز+ک من را پرت کرد به یازده سالگی ام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک مشت آدم نشسته بودند پشت میزها و به ریششان دست می کشیدند و چند نفر از حق دم می زدند و در نهایت تنها ریش تراش یکی از افرادی که برای حقش فریاد می کرد به دستش رسید  و هزاران نفر به سرنوشت عزت ، فرشته و حامی حسادت کردند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم شاید کمربند گم شده ای ، پیدا شود . کسی چه می داند ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 13:23:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>9</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>۱- زن که می گوید : &quot; عالی بود &quot; بیشتر در زمین فرو می روم . می خواهم دیده نشوم اما آن نگاه عمیق خسته می کند مرا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- این تابستان مزخرف هم تمام تاب من را به تب انداخت اما باز هم ترجیحش می دهم به راهروها و پله هایی در آن هزاران نفر به بت پرستی ایستاده اند ... آخ که این قداست چه ارزان خرج می شود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- سردر دانشگاه را که دیدم ، روز اول قدم زد در سرم . زمانی که دیگر از یاد برده بودم فعل دوست داشتن را و در همین فراموشی چه گناهانی مرتکب شده بودم ... برایش بغض نکردم . مثل آدم آهنی راه افتادم . برخلاف آن روز که گمان می کردم ، آرزوها چقدر زود در مشتم جا گرفته اند . چند وقت بعدش سوخته بودم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه سال وقت تلف کردم و تمام رؤیاهایم را به آتش کشیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پراکندگی ذهنم امشب مرا هم بیچاره کرده ... الان بیست و خرده ای سالته ... این دردآورترین جمله ای است که شنیده ام با انگشتانم دیگر نمی توانم عدد سنم را نشان دهم . آرزوی بازگشتی هم نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط ۹ سال وقت دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای  (ص د ا ی ع د ا ل ت ) و ( ا ع ت م ا د م ل ی ) تنگ شده . هنوز هم اشک می ریزم بی آنکه بخواهم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 20:14:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://adamak1.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>کجای این دوست داشتن گم کرده ای مرا ؟!</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 11:25:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adamak1&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>adamak1</dc:creator>
<guid>http://adamak1.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
